موسيقى پست مدرن

 

              

همانطور كه در بخش قبل گفته شد، پست مدرنيسم آنچنان گسترده است كه مى توان فقط شاخصه هايى را درباره ى آن ذكر كرد و در حيطه ى رسانه هاى هنرى، و در هر ژانرِ هر رسانه نيز اغلب با گستره ى وسيعى از گوناگونى روبروييم. به همين صورت، اغلب در خود آثار، تكثر ايده ها و برخوردهاى بين سبكى يا بين متنى، از آنها بافت -يا بافتار- پديد مى آورد كه محل تجمع عناصر مشابه و متفاوت، همگون و متضاد بطور همبسته يا گسسته است. شايد به خاطر همين دلايل است كه "جاناتان كرِيمر” ايده ى پست مدرنيسم را بيشتر يك طرز برخورد مى داند تا يك سبك ظاهرى يا دوره ى تاريخى. ويژگى هاى اين موسيقى، برآمده از فهم موسيقى از ديدگاهى پست مدرن است و تكنيكهاى آهنگسازانه اى كه اين جهانبينى پديد مى آورد، نمود آن. در اينجا نظرات وى را -بدون ترتيبى كه خود او آورده- مى آوريم تا ديدگاهى كلى از اين طرز برخورد با موسيقى دشته باشيم. [شاخصه هاى ارائه شده ى وى، در داخل "گيومه" آورده شده است]. البته تمام موارد ذكر شده الزاما در يك اثر وجود ندارند، اما اينها مجموعه تكنيك هايى هستند كه عموما بكارگرفته مى شوند و يك قطعه را پست مدرن مى سازند. "كرِيمر" شايد براى شفاف سازى از اين نقطه آغاز مى كند كه "پست مدرنيسم پس زدن مدرنيسم نيست اما هم جداشدن از آرمانهاى مدرنيستى ست و هم استفاده از آنها." اين مطلب بيانگر بازگشت به گذشته بدون حذف بخش خاصى از آن است، و همانگونه كه تاريخ به ما آموخته استآنچه كه امروز قطعى و درست پذيرفته و باور مى شود، ممكن است فردا اشتباه بحساب آيد. به بيان ديگر يك خطاى محاسباتى در دوره اى ممكن است آن را بگونه ى حقيقت نشان دهد پس اين مطلب باعث مى شود اين هنرمندان به مسائل اثبات شده و پذيرفته شده شكاك باقى بمانند، و موسيقى مدرنيستى كه در نيمه ى قرن بيستم در حال نهادينه شدن بود و سطح فاخر هنر را شكل مى داد با اين طرز برخورد از طرف هنرمندان آن زمان روبرو شد: اين نوع هنر "حد فاصل فاخر و مردمى، والا و پست را برمى دارد" و در تركيب ژانرها و سبكها مرز ميان آنها را كمرنگ مى سازد، و بدين طريق "از پذيرش تمايز ميان ارزشهاى انحصارى مردمى و روشنفكرانه سر باز مى زند" تا فقط يك بخش از اجتماع مردم را چه اقليت و چه اكثريت، داراى حق سخن گفتن و بخشى ديگر را محكوم به سكوت نكند. پس اين نوع پرداختن به موسيقى و بطور كل هنر، "به تقابل هاى دوتايى [خوب يا بد، درست يا غلط] شك دارد" و در نتيجه آن ها را كنار مى گذارد كه نتيجه ى شكاكيت به كلان روايت هاست. اين باعث چندسويگىِ اثر هنرى مى شود كه "در بر داشتن تناقض ها" و بدين گونه، تأييد حضور آنها در كنار يكديگر و در يك بافت واحد يكى شاخصه هايى ست كه اثر پست مدرن از آن بهره مى گيرد. يعنى يك روش ممكن براى بيان در يك فضاى بسته، جاى خود را به تنوع عناصر سازنده ى اثر مى دهد كه اين عناصر گاهى كاملا نامتجانس با يكديگرند اما كار هنرمند پديد آوردن همنشينى ميان اين موارد است؛ اما اين همنشينى به معناى ساختن فضايى يكدست نيست و كلاژ گونه بودن و ناهمگونى مواد نيز به همين ميزان مى تواند بكار گرفته شود. يكى از شاخصه ها اين است كه اين هنر "فرم تماميت يافته ارائه نمى كند." به اين دليل كه آثارى با ساختارهاى سبكى و ژانرى بعلت برساختن يك چارچوب قطعى و مشخص، ديگر نمى توانند با توضيحاتى كه ارائه شد اثر پست مدرن شناخته شوند و چون هنرمند "به ارزشِ هرگز زير سؤال نرفته ى وحدت ساختارى با تحقير نگاه مى كند" باعث مى شود تقابلى تاريخى را پديد بياورد تا ارزش تثبيت شده ى ديگرى را به چالش كشيده و محدوده هاى صحيح و خطا بازنگرى شده باشد. پس روشمندى هاى تثبيت شده ى ادوار پيشين در فن آهنگسازى براى پديد آوردن وحدت، به گونه اى بكار گرفته مى شوند كه در تركيب با چيزى ديگر قرار بگيرند و يا خللى در آنها -با محتويات نامتعارف و يا بهم زدن ناگهانى فرم- ايجاد مى شود تا بازگشت به گذشته بشكلى نامتعارف صورت بگيرد؛ به همين دليل اينگونه اثرى "تا حدى و به نوعى طعنه آميز است" و در عين تكريم گذشته و فراموش نكردن آن، بازگشتى دارد كه چه گذشته و چه عناصر مختلف تازه را با قرار دادن كنار موادى ناهمگون در چيدمانى بعضا غريب قرار مى دهد. گاهى هنر پست مدرن "معنا و حتى ساختار را بيش از نت، نوازنده يا آهنگساز، در مخاطب قرار مى دهد" -بطور مثال- هنر تجربى اثر را به عدم قطعيت كامل مى رساند و در اين نوع نگاه، خودِ هنر و زندگى در يكديگر آميخته مى شوند. اثر هنرى در خلأ ميان هنر و زندگى جايى را مى يابد و پيوند زننده ى آن دو مى شود كه معنا يا محتواى اثر از اهميت غالب برخوردار است. [هنر تجربى تنوع را از طريق بكارگيرى كامل شانس و اتفاقات پيشبينى ناپذير بوجود مى آورد]. 

 

 

ما در جهان ارتباطات و شبكه ى گسترده ى ارتباطى زندگى مى كنيم، هنر پست مدرن از همين بهم پيوستگى هاى فرهنگى كه از طريق عمدتا تلويزيون و سفرهاى مداوم و موضوع مهاجرت گروه هاى پر تعداد بوقوع پيوست آغاز شد و سپس با شبكه هاى جهانى اينترنت به اوج خود رسيد، در نتيجه، هنر اين جامعه يا شبكه ى ارتباطى نيز از همين ساختار متأثر مى شود و هنر متفاوتى پديد مى آيد. به همين دليل اين موسيقى "نقل قول هايى از موسيقى ها و [و استفاده از پيش ساخته ها] يا ارجاع هايى به سنت ها و فرهنگها را در بر دارد" كه به خواست جهانى شدن اشاره مى كند كه پيش از اين نيز در تاريخ موسيقى وجود داشته اما با نگاهى متفاوت و وحدت بخش بكار گرفته مى شده است. اين يك نگرش صلح طلب نيز هست و يكى از مباحث گسترده ى پست مدرنيست ها كه جهانى بودن است بر اين پايه است كه حزب يا ملى گرايى مولد جنگ است، پس اين مرز در هنر برداشته مى شود تا فاصله اى كه جغرافيا و تفاوت هاى فرهنگى ايجاد كرده اند را در يك بستر بعنوان تجربه ى عمومى انسان از جهان و هنر گرد آورند. اين مطلب البته سويه ى ديگرى نيز دارد و آن اين است كه چون پست مدرنيسم بازى با قوانين است، و رفتار آزادانه اى در مقابل تابوها دارد، و با اينكه آنها به تابوشكنى مشغول نيستند و آن ها را نيز با ضد خودشان در يكجا جمع مى كنند، اين مطلب گاهى به غرض ورزى و يا بى احترامى و يا بى توجهى محكوم مى شود. اين بازيگوشى براى هر مخاطبى در عرصه ى هنر قابل قبول نيست. براى پست مدرن ها، حقيقت بعنوان يك تجربه مد نظر است و نه آنچه كه بطور جمعى و براى همگان وضع شود. تجربه ى شخصى برابر است با نسخه ى قابل اعتماد واقعيت و نسبى گرايى، كه از شاخصه هاى آنهاست گاهى شديدا از طرف افرادى كه به تفكيك مرزها و گونه هاى هنرى تأكيد دارند مورد انتقاد قرار مى گيرد. اما تجربه كردن، پيام پست مدرنيسم است. هر چيز را زير سؤال مى برند، و براى هرچيز و هر ادعايى به دنبال استدلال مى گردند. بطور مثال روايت تاريخ هميشه جهت دار و هدفمند بوده است و ادعاى تاريخ اين است كه چه چيزى واقعا رخ داده است؟ اما پست مدرنيسم مى پرسد چه روايتى از آنچه رخ داده است در دست است؟ بنا بر اين ايده، آنچه پذيرفته شده را مى توان بعنوان يك روايت در ميان ديگر روايات و نه الزام -يا به زعم ليوتار كلان روايت- در نظر آورد و از ديگر روش ها براى رسيدن به بيان هنرى استفاده كرد؛ به همين دليل پست مدرنيسم به "به مرزهاى متمايزسازى صداها و روشمندى هاى گذشته كارى ندارد" و هم روش و ماده ى صوتى را در هر نوع آن ممكن است بكار بگيرد. "تكثرگرايى و التقاط" كه لازمه ى اغلب موارد پيشين است باعث مى شود كه هنر پست مدرن با تركيب عناصر ناهمگون و نامتجانس، به سمت خلق پديده هايى فرافرهنگى و فراتاريخى رود، اين مطلب اشاره دارد به اينكه واقعيت را از نقطه نظرى گسترده تر بايد ديد و بدين صورت قانونگذارىِ محدوديتهاى زمانى و مكانى و فرهنگى و اجتماعى و تاريخ و سنت را زير سؤال مى برد. همانطور كه واقعيت بستگى به زمان و مكان و فرهنگ و در مجموع، كليت مفاهيم قانونگذار بر فرد دارد، هنر پست مدرن اين قانون را از منظرى تركيبى نگاه مى كند، و دانش و تجربه را از محدوديت مكانمندى سوژه به ارتباط جهانى گسترش مى دهد. اين تكثر وسيع وقتى الزاما بدنبال وحدت نباشد، باعث مى شود كه اثر "شامل تكه تكه شدنها و عدم پيوستگى" باشد، بخشهايى كه الزاما در امتداد يافتن خود بگونه اى كلاسيك به سرانجام نمى رسند و جهان هاى جدايى را كه در بافت واحد نشان مى دهند. و "چندمعنايى و چند زمانى" كه مورد چند زمانى نيز منحصر به پست مدرنيسم نيست و از نظر "كرِيمر" موردى مخاطب محور است كه شنيدن معاصرى از آثار پيشين را نيز شامل مى شود، و به معناى حضور چند پارامتر زمانى پشت سر هم كه باعث مى شوند اثر بارها قطع شده و به جايى غيرمنتظره برده شود كه مى تواند در دنياى معاصر با چند روايت مختلف از موسيقى هاى مختلف و تكثر زمانها در يك اثر كه در لايه هاى مختلف نيز مى توانند چيده شوند حضور يابد.

 

اين موارد در ادامه ى پروژه ى مدرنيته و تبيين انسان آزادى كه داراى احترام و حقوق اجتماعى ست و بيان فردى او -تا آسيب زننده به حق ديگرى نباشد- مجاز است و بايد از طرف نهادهاى اجتماعى حمايت شود رخ داد. اين چندوجهى بودن و بيان هاى تماما متفاوتى كه هر كدام ديدگاهى را ارائه مى دادند و مى توانستند كارآمد باشند تثبيت شد و در هنر نيز بازتاب يافت. به اين صورت اين نوع هنر، روشى متفاوت براى تجميع ايده هاى متكثر جهان پست مدرن ارائه مى دهد، و از عناصر بيشترى كه در درون يك جامعه در همزيستى هستند استفاده ى بيشترى مى كند.

 

پاشا اتابكى

 


منابع:

Jonathan D. Kramer: Postmodern Concepts of Musical Time

Martin Irvine: Approaching the Main Questions


 

 

نوشته شده در كانال نوشتارهايى درباره ى موسيقى

https://t.me/homusic

نگاه كوتاهى به مدرنيسم و پست مدرنيسم در هنر

           

اگر مدرنيسم، حركت خود را از رمانتيسيسم آغاز كرد و سعى در نوآورى خالص و پرداختن به مسئله ى اصالت به قيمت دور شدن از كل تاريخ هنر داشت، پست مدرنيسم بطور غالب، بازگشتى بود كه تاريخ پيش و پس از قرن بيستم، همه را در بر مى گرفت. به ايده ى تاريخ بازخواهيم گشت اما خود بازگشت و دربرگيرندگى بخودى خود، يك مسئله را پيش مى كشد و آن "تكثرِ ايده" است. ذهنيت چگونگى بازگشت و سپس چگونگى تركيب آنها با يكديگر، سبب بوجود آمدن پرداخت هاى هنرى گوناگون مى شود كه در كنار گونه هاى نوين هنرى نمى توان تبيين مشخصى از پست مدرنيسم ارائه داد؛ در اينجا نيز تا حدى به چند شاخصه ى مهم براى آشنايى اوليه مى توان اشاره كرد.

 

::

 

همانطور كه پيش از اين با نقل از "آدورنو" گفتيم كه وى مدرنيته را يك پديده ى كيفى مى داند و نه زمانى، "ليوتار" نيز با سنت قلمداد كردن مدرنيته مى گويد "مدرنيته دورانى در تفكر نيست بل كه يك شيوه (mode، كه ريشه ى لاتين واژه ى modernité است) تفكر، يك شيوه ى گفتار، يك شيوه ى شعور است."(ليوتار،١٩٨٨) در حيطه ى انديشه، پست مدرنيسم از شكاكيت به عقل مورد نظر در دوران روشنگرى سرچشمه گرفت، اما وجود آن در جوامع مدرن پس از تحقق -حداقل- بخشى از پروژه ى مدرنيته بود: پس از نهادينه شدنِ احترام به حقوق افراد و تفكيك نهادها و آزادى احزاب و بيان و مذهب و البته چندفرهنگى شدن اين جوامع و غيره. البته از سويى ديگر در نقاطى كه هنوز مدرنيته در آنها جا نيفتاده بود و -همانطور كه پيش از اين ذكر شد- اين جوامع ابتدا از طريق تكنولوژى با مدرنيته آشنا شدند و نه در حيطه ى انديشه و عمل و شئون اجتماعى.

 

تلويزيون كه نمادى از پست مدرنيسم است، تأثير بسيارى بر زندگى بشر گذاشت و پس از نيمه ى قرن بيستم كه در سطح همه گيرى در خانه ها بود و اتفاقاتى از قبيل سفر به مناطق دور و مهاجرپذيرى در سطح وسيع و عمومى روى مى داد و موجب چندفرهنگى شدن جوامع مى شد، سبب شد افراد از انواع مختلفى از ديدگاه هاى متفاوت و متضاد در قسمتهاى ديگر جهان بيش از ادوار پيشين باخبر شوند، و در نتيجه در مواجهه با تلقى هاى ديگر از جهان و انسان، به هنجارهاى بومى خود -كه آنها را بعنوان قوانين جهانشمول پذيرفته بودند- شك كنند. اين موضوع موجب دو مسئله شد: يكى شك به آنچه "ليوتار" آنها را كلان-روايت مى نامد (روايتى كه ادعا مى كند جهانشمول است و شكى در صحت آن نيست و تبيين كاملى از موضوع خود ارائه مى دهد و تكيه گاه عموم مردم -بومى يك منطقه- براى شناخت هستى و تبيين هنجارهاست كه پاسخ هاى كلى و فراگير مى دهد و جايى براى بحث باقى نمى گذارد و روايت هاى كوچك تر را سركوب مى كند—اين نقد به اين ايده وارد است كه پست مدرنيسم خودش يك كلان-روايت است) و دوم -كه از تبعات اولى ست- اينكه سلسله مراتب تثبيت شده ى برترى از ميان برداشته مى شود.

 

در حاليكه در آثار مدرن يك ايده ى واحد وجود داشت كه مرز مشخصى را براى خود وضع مى كرد و مراتب برتر و كهتر را تأييد ميكرد و جز ايده ى خود، ايده هاى ديگر را كم ارزش مى دانست و سركوب مى كرد، در يك اثر هنرى پست مدرنيستى ما مى توانيم گستره اى از مفاهيم و ارجاعات و نقل قول ها و شبكه اى ساختاريافته از همنشينى بايدها و نبايدهاى پيشين را بيابيم بى آنكه الزاما يكى از آنها مركزيت كانونى يافته باشند. به يك اثر موسيقى بينديشيد كه با يك تم محلى آغاز مى شود اما نه تنها مركزيت تونال محو و آتوناليته جايگزين آن مى شود، در لحظاتى با بازگشت به توناليته و نقل قول تم هايى از آهنگسازان كلاسيك و موتيف هايى از موسيقى پاپ، مركزيت يك ساختار را به هيچ يك نمى سپارد و با ورود صداهاى محيطى و اتفاقات شانسى، تقابل دوتايىِ صداى موسيقايى و غيرموسيقايى را نيز در يك بافت قرار مى دهد. اين مجموعه نوعى گفتگوى ميان متن ها [ى تونال و آتونال، كلاسيك و پاپ، صداى هنرى و غيرهنرى، اجراى زنده و صداى ضبط شده و غيره] را پديد مى آورد؛ ("كريستوا" اين ايده ى متنِ متشكل از نقل قول ها و جذب و دگرگون سازى متن هاى ديگر و ارجاع به آنها را بينامتنيت (intertextuality) مى خواند كه البته محدود به پست مدرنيسم نيست). در نتيجه اثرى كه عناصر مختلف و متضاد آن مى توانند باعث گفتمانى ميان چندين بافت (جهانبينى) شوند و مركزيت نيز به چالش كشيده شود، نمى تواند در يك قلمرو باقى بماند. بدين صورت غلبه ى يك جهانبينى واحد -حداقل تا حدى- در همنشينى ديگر ايده ها و ديدگاه ها مورد شك قرار مى گيرد. آيا مى توانيد تمام جهان را بعنوان يك اثر هنرى ببينيد؟ يك بافته از عناصر مختلف و بعضا متضاد…اين هدفى ست كه يك متن پست مدرن بدنبال آن است. بطور مثال از ديد "اشنيتكه" تنها چيزى كه ضرورى ست، تجربه ى تمام موسيقى هاييست كه فرد از كودكى تا به روز آن ها را شنيده است.

 

 

در ادامه ى اشاره به كلان-روايت ها مى توان گفت فرهنگ از طريق روايت هاى موجود در خود به دنبال تعالى بخشيدن به افراد است و آنها را به هويت هاى فرهنگى خاص تبديل مى كند و از اين طريق، سعى در القاء جهانشمولى خود و تأسيس هنجارهايى دارد كه باعث شود مردم تنها روش انديشيدن صحيح را روش فرهنگى خود بدانند و لاغير؛ كه موجب وحدت فرهنگى نيز مى شود. اين همان روايت كلانى ست كه افراد را در بر مى گيرد؛ "ليوتار" اين مطلب را به اينصورت مى آورد كه "روايت، "ما"يى نقض ناشدنى را اقتدار مى بخشد كه بيرونيانِ آن تنها مى توانند "آنها" باشند." در موسيقى، با نگاهى به مدرنيسم مى توان اين مطلب را ديد كه در آن دوره، كلان روايت ها همچنان حضورى پررنگ داشتند، و در كمرنگ شدن توناليته، آتوناليته و سرياليسم بودند كه آن جايگاه را بدست آوردند و همچنان مرزهاى مقتدرى براى تكنيك ها و وام گيرى ها و پرداخت به آنها وجود داشت. بطور مثال نئوكلاسيك ها نيز عليرغم بازگشتى متفاوت به گذشته با حفظ فاصله از آتوناليته و سرياليسم، همچون آنها -در نهايت- تقليل گرا كار مى كردند. به زعم "اسكات لش" (جامعه شناس) تمايز ميان مدرنيسم و پست مدرنيسم در اين است كه مدرنيسم به سمت تفكيك هر چه بيشتر در هر زمينه اى مى رفت و پست مدرنيسم به تفكيك زدايى در هر زمينه اى پرداخت.(لش،١٩٩٠) "دلوز و گتارى" نيز در مطالعات فرهنگى خود به تضعيف رابطه ى ميان فرهنگ و مكان، اصطلاح قلمروزدايى* را مى دهند، كه سپس فرآيند قلمروسازى در همان نقطه شكل مى گيرد اما با اين تفاوت كه اينبار امر قلمروزدايى شده ى بومى، در ارتباط با فرهنگ جهانى قرار گرفته و گسترش مى يابد. اين فرآيند با نوعى يافتنِ معنايى متفاوت همراه است كه هر عنصر ريشه كن شده در فرهنگ بومى، جايگاهى را در فرهنگ بزرگ تر (جهانى و يا منطقه اى) مى يابد و خود را بازتعريف مى كند. به اين شكل، دستيابى به اينترنت مساوى ست با دستيابى به فرهنگِ (خودآگاه يا ناخودآگاه) به اشتراك گذاشته شده بوسيله ى افرادى ديگر كه به اينترنت دستيابى دارند و ما با آنها در تماس هستيم. ارتباطى كه در ادوار ديگر -از طريق كتاب ها و سفرها- در حدى بسيار كمتر و آنهم با محدوديت هاى بسيار، ممكن بود. [شايد لازم به ذكر باشد كه مدرنيته يا -به زعم "ليوتار"- شيوه ى تفكر در ورود خود به جوامع مختلف و به تبع آن در برخورد با شيوه هاى زندگى بومى و جهانبينى هاى متمايز و رو به سنت، باعث بازنگرى اوامر پيشين در جوامع و تلقىِ بومىِ آنها از مدرنيته شد؛ هر جامعه اى مدرنيته را به شكلى منحصر به خود در خود راه مى داد، و در مواجهه ى عقايد و جهانبينى هاى بومى با عقايد فرهنگ هاى بيگانه و روبرو شدن با اين مفهوم كه جهانبينى وى ممكن است تنها روش صحيح نباشد، باعث شكاكيت به برخى مفاهيم پيشين در ذهن شخص مى شد. اما به دليل اينكه ارزش هاى برآمده از انديشه ى مدرن -مانند احترام به حقوق افراد- در اين مناطق نهادينه نشده است، ورود پست مدرنيته گاهى باعث آسيب هاى اجتماعى شديدى شده است]

 

تأثير اين ارتباط نوين جهانى، خود را در آثار هنرى نشان مى دهد. به همين ترتيب ما با بى شمار مراكز فرهنگى در تماس هستيم و ممكن است وام گيرى از هر كدام از آنها در اثر هنرى راه يابد كه اين مطلب يكى از مسائل عمده اى ست كه دغدغه ى سنت گرايان و همينطور مدرنيست هاست. در مدرنيسم هنرى، با نوعى -مى توان گفت- تقدس بخشى به هنر روبرو بوديم و موضع گيرى و سركوب شديد مدرنيست ها براى تفكيك، در پست مدرنيسم -نه فقط هنر يا غيرهنر- خودِ مفهوم تقدس بخشى نيز بخشى از بافت مى شود و ممكن است با ضد خود روبرو شود و يا بخودى خود به چالش كشيده شود و در نتيجه، اين موضوع سلسله مراتب را بهم زده و شبكه اى از امكانات گسترده را پديد مى آورد. در نگاهى فرويدى، شايد سركوب شديد مدرنيست ها باعث بازگشت امر سركوب شده بوده است و پاسخ طبيعى نسلى به نسل ديگر.

 

براى رفع شبهه نيز لازم است بگوئيم كه هر اثر پست مدرنى الزاما تركيبى نيست -مانند هنر مفهومى- و تكثر ايده -با اينكه برجسته است- فقط يكى از مفاهيم است؛ و دوم اينكه هر تركيبى الزاما پست مدرن نيست و ضمنا آشوبِ برآمده از ناتوان و ناچارى را بهتر است از تركيب ايده ها جدا كنيم، يا به زعم "ايلين" زيبايى شناسى پست مدرن را "بازگو كردن ادراك خود از آشفتگى جهان از طريق آشوب آگاهانه سازمان يافته ى اثر هنرى" بناميم.(چيگاريوا) مسئله ى ديگر نيز خلق گونه هاى نوين هنرى -مانند هنر اجرايى (Performance Art)- و ايده محور -مانند هنر مفهومى (Conceptual Art)- و غيره است كه باعث مى شود بغير از اينكه با تكثر ايده در خود يك اثر مواجه باشيم، با تكثر ايده در مجموعه ى آنچه آن را جنبش پست مدرنيسم مى خوانيم نيز روبرو باشيم كه محدوده هاى آن را تعين ناپذير مى سازد.

 

 

اين سؤال كه آيا يك تاريخ بشرى وجود دارد يا نه؟ در پست مدرنيسم جايگاه ويژه اى دارد. بايد گفت كه بجاى تاريخ، انواع و اقسام تاريخ ها وجود دارند. مسئله ى نوشته هاى مختلف و مغاير مورخين با يكديگر از يكسو، و نوشته هاى مشابه اما داراى يك وضعيت تاريخى كه ممكن است برآمده از فشار و اجبارى بوده باشند از سوى ديگر، نشان مى دهد كه ما با داستان هايى روبروييم كه ميزان صحت آنها معين نيست؛ همين مطلب در طول تاريخ جايگاه بسيارى از موارد به اصطلاح "برتر" را نسبت به ديگر چيزها تأسيس كرده و به مرور، باورهاى بنيادين ذهن انسان را در همين راستا شكل داده اند [به زعم "فوكو" اينها مناسبات قدرت هستند و از زمانى به بعد در تاريخ، ايدئولوژى ها عقل و دانش و حقيقت را شكل مى دهند و شيوه هاى بودن و ايده آل ها را توليد مى كنند تا سوژه ها آن ها را ناخودآگاه بخواهند و برتر بدانند] اما خوانش نوين از تاريخ باعث شد كه فقط يك خط سير واضح و واحد و تعين يافته كه بنظر مى رسد راه ايده آل انسان براى پيمودن تاريخ بوده را كنار بگذارند و به هر آنچه نقل شده تا حدى بى اعتماد، و در قبال اين شك، به گذشته و برترىِ برترها واكنش نشان دهد. در اينجا بافت هاى بومى نيز وارد مى شوند كه گاهى به همان شكل ساده ى خود اما در بافتى ديگر مورد استفاده قرار مى گيرند ولى بيان مستقل خود را حداقل در بسيارى موارد از دست نمى دهند. بطور مثال در قياس با مدرنيسم، بايد گفت آهنگسازان مدرن، در عين ميراث دارى از گذشته -چه اين ميراث را به روش "شوئنبرگ" بكار مى گرفت و يا همچون بازگشت "استراوينسكى" در نئو-كلاسيسيم و يا "بارتوك" در ارائه ى مستقيم تم هاى محلى- هنرمند تا مى توانست از آن ميراث فاصله مى گرفت، در اين باره "كيمى ين" مى گويد: "برخى آثار مدرن شايد الهام گرفته از موسيقى قديم باشند اما معنايش آن نيست كه اين آثار تقليدى محض از سبك هاى پيشين هستند. در اين گونه آثار، يك فرم قديم ممكن است با چنان هارمونى ها، ريتم ها، ملودى ها و رنگ آميزى هايى صوتى به كار گرفته شود كه پيش از سده ى بيستم در تصور نمى گنجيده است."(كيمى ين،١٩٨٤) اين به بيان ديگر [در ناخودآگاه] نوعى سركوب و سپس شيوه هاى ايده آل سازى امرى ست كه وجود آن بخودى خود در طبقات پايين ارزشى قرار مى گيرد. اما پس از نيمه ى قرن بيستم خود اين ايده زير سؤال رفت و باعث بوجود آمدن گفتمانى ميان امكانات متفاوتى از بودن در كنار يكديگر در اثر هنرى شد. "اشنيتكه" بعنوان آهنگسازى كه از عناصر مختلف فرهنگى و تاريخ هنرى در كنار يكديگر و در يك بافت واحد بهره مى گيرد بر اين باور است كه "هيچگونه متريالى وجود ندارد كه شايستگى موسيقايى شدن را نداشته باشد." مى توان در ادامه ى مسئله ى تاريخ اين را گفت كه از زاويه ى ديد هنر پست مدرن هيچگونه تاريخ و فرهنگى وجود ندارد كه شايستگى ورود به بافت هنرى را نداشته باشد. مسئله اى كه اين مورد بوجود مى آورد در اين است كه منتقدين بسيارى اين مطلب را سطحى گرايى و بى ارزش مى دانند، زيرا اين جدل بوجود مى آيد كه -همانطور كه پيش از اين اشاره شد- خود اين بافت و تركيب در سطحى گسترده يك كلان-روايت را پديد مى آورد و خود اين برابر انگاشتن تمام عناصر بر چه استدلالى بر سلسله مراتب برترى، برترى دارد؟ در اينجا درآوردن صداهايى كه به سكوت واداشته شده اند و در بر گرفتن اين تكثر فرهنگى و ايده هاى پراكنده ى تاريخى مدنظر است و مهارت تركيب و چگونگى آن در اثر هنرى قابل توجه است. اين مطلب را نيز بايد ذكر كرد كه هنرمند پست مدرن (عموما) ديگر مانند هنرمند آوانگارد بى توجه به -و يا شايد در ضديت عامدانه با- حضور مخاطب عام، و بى توجه به ارتباط برقرار كردن به كار هنرى نمى پرداخت [البته تمام گرايش هاى پست مدرن اينگونه نيستند، مانند هنر تجربى كه شايد در برخى موارد از هنر آوانگارد نيز فاصله ى بيشترى از مخاطب گرفت].

تبيين "ليوتار" را نيز مى توان يادآور شد كه حضور و تكرار نگاه يا امر مدرن و پست مدرن را در تمام تاريخ شناسايى كرده و هميشه پست مدرنيته را چيزى پيشينى نسبت به مدرنيته ذكر مى كند. در نظر وى پست مدرنيسم، هميشه در حال ساختن ارتباط ميان حال و گذشته (تاريخ) است در حالى كه مدرنيسم در هر برهه اى كه ظهور كرد، ضديت با اين تركيب را با قانون شكنى و تفاوتى بارز از فرمهاى پيشين نشان داد. (ملپاس،٢٠٠٢) در نگاه "ليوتار" اين روند كه در تاريخ وجود داشته، در هنر قرن بيستم راديكال تر و غريب تر از پيشينيان بوقوع پيوسته است. "اشترن" مى گويد كه مدرنيسم مبتنى است بر ديالكتيك بين "است" و "بايد" اما پست مدرنيسم بر حل مسئله ى "است" و "بود" مبتنى است.(لش،١٩٩٢)

 

 

انسان جهان هاى باستانى و رنسانس تا نيمه ى اول قرن بيستم، عموما فقط آنچه را در فرهنگ خود آموخته بود صحيح مطلق هستى مى دانست، و در نظرپردازى هاى خود در تاريخ تفكر نيز به وضع صحيح مطلق مى پرداخت، و نگاه متفاوت را محكوم به عدم مى كرد. اما پس از -به هر دليلى- پذيرش اين تفاوت توانست از فرهنگ هاى ديگر وام بگيرد و تركيبى از جهان متفاوت خود و ديگرى را بسازد. شاخصه هاى بومى، ملى، فرهنگى ديگر تماميت ممكن براى انتخاب نبودند، و آثار با انواع و اقسام نشانه هاى فرهنگىِ سراسرِ تجربه ى انسان از جهان ساخته مى شدند.

البته آوانگاردها در داخل وضعيت پست مدرن نيز بكار خود ادامه دادند [مانند توتال سرياليسم كه در ادامه ى ذهنيات نوآورانه، كاملا متمايز از تكثرگرايى پست مدرن بود و امروزه نيز موسيقى "پيچيدگىِ نو" (Neo Complexity) همين راه را ادامه مى دهد]. اما خود اين يكسويگى مدرنيسم در شكستن مرزها و بايدهاى پيشين در جهان هنر، در عين تأثيرى كه بر حيطه ى هنر گذاشت اما خواست بازگشت به گذشته را نيز فراهم كرد. از ديد "آدورنو" پس از گرايشات آوانگارد، گسترش رو به جلوى يكسويه ديگر ممكن نبود و "بورگر" معتقد است كه "آوانگاردها بدون اينكه يك چنين هدفى داشته باشند سبب بوجود آمدن چيزى شدند كه بعدها پست مدرنيسم نام گرفت: امكان بازگشت به مواد هنرى گذشته"(بورگر،٢٠١٠) و به همين دليل پيرامون ما كلاژى ست از ايده هايى كه ناخودآگاهِ ما را بازمى تابند: همنشينى ساختار يافته ى شباهت ها و تضادها كه در آثار هنرى منعكس شدند و دلالت هاى بى پايانى را از اين همنشينى بوجود آوردند.

 

اما اين رشد موازى ايده هاى مشابه و متضاد در كنار يكديگر، همان تكثر ايده، كه مى توانند بى آنكه از ساختارى خطى و واحد و پى در پى داشته باشند، بلكه -همانند موسيقى سنتى ايرانى و محلى مجارستانى و كلاسيك غربى و موسيقى آفريقايى- در يك زمان در مكانهاى مختلف وقوع يافته اند و منتقل شده اند و ما بعلت وجود ارتباطات گسترده از آنها مطلع شده ايم ساختارى بجاى درخت، همچون ريشه هاى جاليزى دارند كه ميوه ى آنها بجاى روند ريشه-تنه-شاخه، از رشدى پراكنده در يك باغچه حاصل شده است ("دلوز و گُتارى" اين تشكل را ريزوم (Rhizome) مى نامند). اين ايده ها در يك اثر هنرى مى توانند حضور بيابند و پديد آورنده ى گفتمانى در عين حذف سلسله مراتب قدرت يك ايده نسبت به ايده ى ديگر هنرى باشند كه آرمانهاى پيشين و بالاخص مدرنيسم را در عين بكارگيرى آن كنار مى زند. به همين دليل اثر هنرى مدرنيستى اگر با "اين يا آن" -آنهم در حدى بسيار سركوبگرانه سر و كار داشت، اثر پست مدرنيستى با "اين و آن" سر و كار دارد؛ اين و آنى كه از نقاط مختلف فرهنگى جهان و تاريخ برآمده اند. اما در همين راستا، همنشينى ابعاد مختلف فرهنگى و تاريخى، و وام گيرى هاى آزادانه باعث مى شوند كه بكارگيرى بسيارى از عناصر در آثار هنرى بسيار بى معنا جلوه كند. اين بى معنايى فقط از وضعيت كلاژ گونه ى آثار هنرى -يا وضعيت كلى زندگى اجتماعى- بر نيامده است بلكه از حيطه ى بسيار عظيمى از نشانه ها و دلالت هايى بر مى آيد كه اين همنشينى عناصر متضاد گاهى آن را پديد مى آورند. به همين ترتيب چندمعنايى بودن -كه به زعم برخى مى تواند بى معنايى ناميده شود- در آثار پديد مى آيد. البته نبايد فراموش كنيم كه جنبش هاى پست مدرن ايده ى ضد-هنر بودن را نيز كه يكى از ايده هاى تاريخ هنر است، در خود دارند كه اولين بار -بصورت يك جنبش- با دادائيسم ارائه شد؛ به همين ترتيب بى معنايى نيز بعنوان يكى از امكانات و احتمالات بخودى خود در اين بافت جاى مى گيرد. بايد به اين نكته نيز اشاره شود كه در كنار گفتگوى ميان سبك ها، نقل قول هاى پست مدرنيست ها كه يادگار فرهنگ است، -البته نه هميشه- به شكل بازتعريفى از عنصر وام گرفته شده نيز ارائه مى شود. اصطلاح Recontextualize و يا Détournement براى جدا كردن عنصرى از بافت پيشين خود و قرار دادن آن در بافتى تازه و متفاوت است و اين بخودى خود بازتعريفى از آن عنصر ارائه مى دهد كه با بافت پيشين كاملا متفاوت يا مغاير است. اين عمل گاهى در به سخره گرفتن و يا گاهى در نشان دادن بُعد ديگرى از ماده كه در بافت پيشين قابل دستيابى نبود و همينطور بيانگر تفسير و بازتفسير هنرمند از عنصرى در اثر هنرى ديگرى است به انجام مى رسد كه گاهى سويه هاى اجتماعى و سياسى و گاهى تاريخ هنرى بخود مى گيرد. در مجموع به اين دلايل كه آثار پست مدرن، تكثر ايده را بازتاب مى دهند، آثار پست مدرن طبقه بندى ناپذير مى شوند.

 

 

مطلب ديگرى كه مى توان اشاره اى به آن كرد اين است كه -بغير از هنر تجربى كه ايده ى هنر را به چالش مى كشد- تركيب سبكى و بازگشت به گذشته، -همانطور كه گفته شد- از يكسو به نوعى بشكل سست كردن بنيان ها و پيوندهاى پيشين عناصر هنرى و يافتن روش تازه اى از تركيب و روايت مى رسد و از سوى ديگر، با يافتن عناصرى سركوب شده در فرهنگ و تاريخ، خود بر حق بودن و برترى را زير سوال مى برد. اين دو دغدغه باعث مى شود كه هنر پست مدرن گاهى با طنزى سياه همراه شود و بيانى شيطنت آميز پيدا كند كه از اصول كلى و تثبيت شده، در عين بكارگيرى آنها تخطى مى كند. به همين دليل گاهى آثار اين دوره با نوعى شوخ طبعى و هزل، اما نه مانند دوران گذشته، ارائه مى شوند و اينجا مخاطب در وضعيتى ميان اشاره هاى نغز يا مهمل گويى باقى مى ماند. شايد بتوان گفت هر دوى اين مفاهيم در هنر پست مدرن مى توانند كنار يكديگر برداشت شوند: يك اشاره ى نغز مى تواند از ديدگاه افرادى ديگر مهمل گويى باشد؛ در نتيجه خود مخاطب نيز در بازى تفسير و تعين بخشى وارد مى شود كه اين مطلب از تأثيرات هنر تجربى بر فضاى پست مدرن است.

 

ذهنيت اينكه يك شىء يا يك صدا چگونه مى تواند هنر باشد يا هنر ادراك شود در هنر تجربى، به سمت اين ذهنيت كه اشياء يا صداهاى هنرى و غيرهنرى چگونه مى توانند بافتى را تشكيل دهند كه هنر باشد رفت؛ مهارت تركيب از يكسو كه در ادوار قبل نيز وجود داشت- و غافلگير كنندگى اثر از سوى ديگر، باعث مى شود كه شاخصه هايى براى قياس بين آثار در دست منتقد باشد. در پست مدرنيسم تا حد زيادى غافلگيركنندگىِ اثر، جاى زيبايى شناسى كلاسيك را گرفت و نحوه ى تركيب، جاى نوآورى را؛ اما محدود به اين عوامل نيست. هنر مفهومى و تجربى بعنوان يكى از هنرهاى پست مدرن به روند خود ادامه مى دهد و همانگونه كه در جهان موسيقى با تعدد ژانرها و سبك ها روبروييم، در هر اثر پست مدرنيستى مى توان اين تعدد را يافت و همين باعث محو شدن مرزهاى ژانر اثر مى شود. آيا سمفونى شماره ى يك از "اشنيتكه" با بداهه نوازىِ دوئت جز در موومان دوم كه كوتاه هم نيست، يك اثر كلاسيك بحساب مى آيد؟ مرز كلاسيك تا كجاست؟ بدين ترتيب فواصل فرهنگى و تاريخى و مرزهاى برساخته ى گذشته در اين دست نگرش ها مبهم مى شوند. اين عمل خودِ بحث مرجعيت را مورد سؤال قرار مى دهد: صحت اينكه بايد در اثر به يك مرجع واحد ارزشگذار پايبند بود، كه اين موضوع انتقادهاى بسيارى را برانگيخت و بى ثباتى و آشفتگى را بعنوان عواقب آن برشمردند و اين را شكستى در احياى رنسانس دانسته اند. شايد مسيرى كه آوانگارد پيمود راهى را جز اين بازگشت باقى نگذاشت، نه به اين دليل كه هميشه پس از دور شدن از گذشته يك بازگشت رخ مى دهد بلكه به اين خاطر كه آنها جايى براى سنت شكنى باقى نگذاشتند. اين مطلب را -كه از زبان "آدورنو" و "بورگر" نيز بيان كرديم- "مروژك" در نمايشنامه ى خود "تانگو" بصورت اعتراض پسرى به پدر خود كه نماينده هاى دو نسل (مدرن و پست مدرن) هستند با اين محتوى مى آورد كه هيچ قانونى را براى شكستن و طغيان براى وى باقى نگذاشته اند و تنها راه چاره براى خلق را در بازگشت به گذشته مى بيند. بازگشت متفاوت پست مدرن ها البته با بسيارى از مفاهيم درگير بوده و گره خورده و انتقادات شديدى به اين نگرش هنرى وارد آمده است. اما از ديدگاهى پذيرا اگر بخواهيم نقل قول كنيم نظر "اشنيتكه" اين است كه "هر قدر لايه هاى فرهنگى در موسيقى بيشتر باشد، به همان اندازه موسيقى غنى تر است" و "بريو" حتى ايده ى بحران را رد مى كند و مى گويد "در موسيقى معاصر هيچ بحرانى وجود ندارد. برعكس، اين موسيقى غنى ترين دوره ى خود را سپرى مى كند. براى اولين بار آهنگساز امكان سنتز انواع مختلف تفكرات را به دست آورده است. اينك آهنگساز امكان تحقق رؤيا را دارد: يافتن ارتباط ميان تمام تجارب موسيقايى."(سوكولف)

 

پاشا اتابكى

 


منابع:

 

Peter Bürger: Avant-Garde and Neo-Avant-Garde: An Attempt to Answer Certain Critics of Theory of the Avant-Garde

Amy J. Elias: Psychogeography, Détournement, Cyberspace

Jeanne Willette: Comparing Modernism and Postmodernism

به سوى پسامدرن (پساساختارگرايى در مطالعات ادبى)؛ تدوين و ترجمه ى پيام يزدانجو

راجر كيمى يِن: درك و دريافت موسيقى؛ ترجمه ى حسين ياسينى

تئورى كمپوزيسيون معاصر؛ از گروه مؤلفان ترجمه ى مسعود ابراهيمى

گلن وارد: پست مدرنيسم؛ ترجمه ى قادر فخر رنجبرى و ابوذر كرمى

اسكات لش: جامعه شناسى پسامدرنيسم؛ ترجمه ى حسن چاوشيان

اسكات لش: پست مدرنيسم يا مدرنيسم؟؛ ترجمه ى فاطمه گيوه چيان [در كتاب پست مدرنيسم، منطق فرهنگى سرمايه دارى متأخر]

كاترين بلزى: پساساختارگرايى؛ ترجمه ى مهدى پارسا

اسلاومير مروژك: تانگو؛ ترجمه ى احسان نوروزى


 

 

نوشته شده در كانال نوشتارهايى درباره ى موسيقى

https://t.me/homusic

موسيقى تجربى

 

"مايكل نايمن" در آغاز كتاب خود "موسيقى تجربى" (Experimental music) سخنى از "جان كيج" را مى آورد كه با ارجاعى كلى به اين رويكرد، "اعتراض" را اصطلاح بكار برده شده بوسيله ى اين آهنگسازان قلمداد مى كند. اما اين اعتراض و يا رويگردانى از گذشته، نه فقط در خود موسيقى بلكه در روال كار و فرآيند كار آهنگساز نيز رخ مى دهد. البته اين جاى بحثى را باز كرد كه آيا اين گونه از موسيقى را مى توان آهنگسازى در معناى متعارف آن ناميد، و يا بازتعريفى از آهنگسازى بايد مدنظر قرار گيرد. در مجموع، هر اثر مفهومى در تمام رسانه هاى هنرى (نقاشى و مجسمه سازى و غيره) ايده ى اثر است كه مهم است كه فرد را به فكر درباره ى پديدارها و مفاهيم فرو مى برد و هيچ الزامى به پرداختى -از ديد سنتى- هنرمندانه در آن وجود ندارد زيرا اهميت اثر در فرآيندهاى فكرى و شكلگيرى هنر در ذهن مخاطب مدنظر است. اگر در هنر به دو وجهِ صورت و معنا (فرم و محتوا) قائل باشيم، و اين دو همواره همراه هم بوده اند، در قرن بيستم، آرام آرام از يكديگر جدا شده و در هنر مفهومى به جدايى كامل آنها منتهى شد و ديگر صورت، از جلوه اى هنرى -به تعريف سنتى- خالى شد. بعنوان مثال در موسيقى، آنچه هنرمند ارائه مى دهد يك وضعيت است كه ايده اى را پيش مى كشد كه مرز بين صداى موسيقايى -در تعريف سنتى- و صداى طبيعت يا محيط را محو مى كند. در هنر تجربى، خودِ فرآيندى كه در طول آن ماده ى هنرى شكل مى گيرد از اهميت بالايى برخوردار است بدليل اينكه هدف مفهومى اثر را شكل مى دهد. بطور كلى بجاى انحصار اثر هنرى در مجموعه اى از صداهاى موسيقايى، هنر تجربى فراگير بودن صداها را بطور كلى در اثر فرا مى خواند و شنونده را در جايگاه مُدرك، فردى مى خواهد كه اين فضاى صوتى را موسيقايى تجربه كند. هر صدا مى تواند بعنوان موسيقى درك و دريافت شود. ما در اينجا با درونى سازى متفاوتى از مفهوم هنر روبه رو مى شويم. آهنگساز در هنر تجربى در جايگاه سابق خود حضور ندارد، آهنگساز موسيقى را نمى سازد و ساختار قابل دركى ارائه نمى دهد بلكه فضا-زمانى را قاب بندى كرده و صداهاى رخ داده در اين قاب را بعنوان موسيقى تبيين مى كند و از شنونده درخواست بازانديشى به مفهوم صدا و تعريف موسيقى را دارد. واژه ى تجربى از نظر "كيج" اصطلاحى بجاست به اين دليل كه "بعنوان توصيف يك كنش كه بعدا با توجه به موفقيت و شكست قضاوت شود فهميده نمى شود، بلكه بسادگى بعنوان نتيجه ى كنش آنچه ناشناخته است [تبيين مى شود]." در نتيجه در هنر تجربى فرآيند ساختن به معناى سنتى آن را نداريم به اين دليل كه وقتى عناصر اتفاق و شانس از مهمترين شاخصه هاى اين گونه ى برخورد با مفهوم موسيقى هستند، آهنگساز با مقوله ى نت نويسى سر و كار ندارد. از عدم قطعيت نسبى تا بى اطلاعى كامل از آنچه مى خواهد پديد بيايد در فرآيند انديشيدن به اثر مد نظر قرار دارد به اين معنا كه خود ماده ى موسيقايى مورد نظر گاهى تا حدى و گاهى كاملا مجهول است. "پى ير شافر" اولين بار اصطلاح موسيقى تجربى را در رابطه با Concrete Music بكار برد اما در معناى تجربه كردنى آزمايشگاهى با صدا و خلق فضايى كه از طريق كار بر روى بخشهاى ضبط شده ى صداهاى محيطى در استوديو صورت مى گرفت؛ امروزه اين اصطلاح براى موسيقى هايى بكار برده مى شود كه اغلب از شاخصه هايى مانند عدم قطعيت و ناشناخته بودن پيامد، شانس و محو مرز سنتى ميان اجراكننده و مخاطب و جايگاه آهنگساز، حذف فرآيند آهنگسازى و كنار گذاشتن تكنيك هاى مرسوم، حضور صداهاى غير موسيقايى، استفاده از ساز بعنوان منبع صوتى (تمام بدنه ى ساز بعنوان منبع صدا بكار گرفته مى شود و نه فقط بخشى كه بطور متعارف بكار گرفته مى شود) و برترى ايده بر نحوه ى ارائه ى اثر هنرى از زاويه اى زيبايى شناختى، استفاده مى كنند.

 

در اينجا هنر بعنوان پديده اى ست كه در ذهن مخاطب شكل مى گيرد و نه در ماده ى ارائه شده ى هنرى. كه تأثيرات مدرنيسم در اين مورد بخوبى آشكار است كه از مخاطب فعال بجاى مخاطب منفعل استقبال مى شد اما در آنجا هنوز مخاطب در فرآيند خلق وارد نشده بود اما آگاهانه با اثر ارتباط برقرار مى كرد و در اينجا خود مخاطب نقش در ساختن هر اجرايى از اثر دارد. موسيقى تجربى با اينكه به سمت يكى كردن هنرمند و مخاطب مى رفت و مرز هنر و زندگى را با دعوت به تجربه ى هنرى از ابژه ها و جهان واقعيت برمى داشت، اما احتياج به مخاطبى بسيار مشتاق به تغيير جايگاه و كاركرد هنر دارد كه حاضر به پذيرفتن اين تغيير باشد و نسبت به مفهومى كه از اين طريق ارائه مى شود ديدى هنرى را لحاظ كند. به همين دليل است كه "رابرت اشلى" موسيقى تجربى را هنرى مى داند كه تنها چيزى كه لزوما بايد در آن لحاظ شود حضور مردم است.

 

 

در طول تاريخ موسيقى، نوآورى با ساختن اثرى نوين از موادى قديمى و اغلب متعارف هنر صورت مى گرفته است. در موسيقى تجربى بغير از كنار گذاردن روش در آهنگسازى، خود ماده نيز در بافت هنرى بى سابقه بحساب مى آيد؛ و اين مسئله به نوين بودن هر تك عنصر در قطعه منجر مى شود. از صدا و تكنيك و نحوه ى استفاده از ساز گرفته تا نقش هنرمند و مخاطب و همينطور فرآيند خلق اثر هنرى؛ و يكى از مسائلى كه كنار گذارده مى شود مهارت در ساختن موسيقى به معناى سنتى آن است. به اين ترتيب ريشه داشتن آوانگاردها در سنت واضح تر مى شود و ريشه داشتن موسيقى تجربى در دادائيسم و فوتوريسم بهتر در نظر مى آيد.

 

در موردِ اجتناب از عناصر موسيقايى شناخته شده -و يا استفاده نامتعارف از آنها- يكى از مواردى كه كنار گذاشته شد  -شايد نه بطور كامل و هميشگى- نت نويسى سنتى بود؛ به اين دليل كه در اين نوع هنر لازم نيست ذهنيات آهنگساز بوسيله ى نوازنده بازتوليد شوند بلكه به اين خاطر كه "فردى كه ايده هايى دارد روشى را براى بيان ايده هاى خود مى يابد، تفسير آنها را آزاد مى گذارد، با اين اطمينان كه ايده هايش بطور واضح و فشرده اى نوشته شده اند."(كاردو به نقل از نايمن). به همين دليل آثار هنرمندان تجربى تقريبا هميشه حاوى توضيحاتى ست و از نوشته، نقاشى، طرح گرافيكى، علامتها و نشانه هاى گوناگون و غيره براى بيان ايده هاى خود استفاده مى كنند. اين عناصر بطور واضحى داراى خصوصيت تفسير پذيرى از سوى نوازنده بطور گسترده مى شوند كه ارتباط ميان شانس و انتخاب را رقم مى زند و اين مطلب از خواسته هاى خود اين آهنگسازان است زيرا در اينجا ديگر مفهوم فاصله ى ميان آهنگساز و شنونده ى بدون اطلاع از آنچه قرار است در اجرا بعنوان موسيقى ارائه شود يا رخ دهد، برداشته شده است. به بيان ديگر، مسئله ى آهنگساز، نوازنده، شنونده و يا فرستنده، حامل، گيرنده در اين نوع موسيقى بهم مى ريزد و در موسيقى تجربى خود اين فرآيندها -تا حد زيادى- با يكديگر يكى شده اند. بعنوان مثال در قطعه ى "٤:٣٣ (كه بالاترين ميزان برداشته شدن اين فاصله در موسيقى تجربى در اين قطعه است و الزاما تمام آثار تا اين حد اين مرز را محو نمى كنند) ماده ى موسيقايى آهنگسازى نشده است و قطعيتى در مورد آنچه ممكن است رخ دهد وجود ندارد؛ به همين شكل شنوندگان در سالن نقش نوازنده را نيز دارا هستند زيرا هر صدايى از طرف آنها بخشى از آن نسخه از اثر بحساب مى آيد و مجموع اين موارد سلسله مراتب خلق اثر هنرى سنتى را زير سوال مى برد. آهنگساز وضعيتى را براى تجربه ى موسيقايى براى شنونده پديد مى آورد كه اين وضعيت بدست آوردن درك متفاوتى از صدا بوسيله ى مخاطب است.

 

در اينجا مى بينيم كه آنچه در نگرشهاى پيشين در تاريخ موسيقى بعنوان وحدت يا يكپارچگى اثر مطرح بود و يك ايده آل و هدف -چه در نظام تونال و چه در آتوناليته و سرياليسم- بحساب مى آمد در موسيقى تجربى با كثرت جايگزين مى شود. در اينجا هدف ديگر وجود وحدت نيست بلكه علاقه و توجه به كثرت امكانات و اتفاقاتى ست كه ممكن است رخ دهد. نظامى براى برقرارى وحدت ميان اجزا جاى خود را با نظامى كه با شانس كار مى كند مى دهد. نبايد فراموش كرد كه موسيقى تجربى وامدار دادائيسم است. اين نگرشها و برخورد با هنر با دادائيسم ظهور كرد، اما در آنجا تحقير بعنوان يك هدف در كار حضور داشت؛ تحقير كردن و اعتراض به تمدن معاصر در سالهاى جنگ جهانى اول در نوع ديگرى در دوره ى پس از جنگ جهانى دوم بازگشت و اينبار اما هدف، تمدن نبود، بلكه درگير بودن هنرمند با خود رسانه و درونى سازى معناى هنر بجاى توجه به كنش بيرونى بود. مخاطب صدا را موسيقى ادراك مى كرد بجاى شنيدن آنچه بعنوان موسيقى در اختيار وى قرار گرفته بود. ادراك موسيقى (يا ادراك موسيقايى صدا) بجاى گوش دادن به موسيقى در اين نگرش ارائه شد. موسيقى تجربى در امتداد رويكردهاى راديكال در پرداخت به هنر و نحوه ى بيان، نحوه ى متفاوتى نسبت به پرداخت سنتى را ارائه نكرد بلكه خودِ پرداخت به هنر را تغيير داد؛ هم از سوى مؤلف و هم از سوى مخاطب. انتقادهاى مختلف و بسيارى نيز به اين موسيقى شده است بعنوان مثال "شتوكهاوزن" مى نويسد "بسيارى از آهنگسازان فكر مى كنند كه مى توانيد هر صدايى را برداريد و بكار ببريد. اين درست است بشرطى كه واقعا بتوانيد آن را برداريد و يكپارچه سازى كرده و در نهايت نوعى هارمونى و تعادل بسازيد. در غير اينصورت تجزيه مى شود … شما مى توانيد نيروهاى متفاوتى را در قطعه وارد كنيد اما وقتى آنها يكديگر را نابود مى كنند و هيچ هارمونى بين نيروهاى متفاوت وجود ندارد، شما شكست خورده ايد. شما بايد توانايى اين را داشته باشيد كه عناصر قطعه را يكپارچه سازى كنيد و نه اينكه آنها را نشان داده و ببينيد چه اتفاقى مى افتد."

 

 

همانطور كه گفته شد هنرمند تجربى فقط عمل -و/يا عدم عمل- را مشخص مى كند و نه فرآيند شكلگيرى آنچه كه قرار است در انتها اثر بحساب بيايد و مخاطب در شكلگيرى اثر دخيل است، در نتيجه چيزى كه قابل توجه است اين است كه در اينجا مفهوم هويت موسيقايى مطرح مى شود. كار بر روى هر جزء با دقتى موشكافانه ساختن هويتى منحصر بفرد براى يك اثر هنرى را در پى دارد اما در هنر تجربى، ممكن است دو اجرا از يك اثر تا حدى از يكديگر دور باشند كه هيچ وجه مشتركى ميان دو اجرا قابل يافتن نباشد و يك اثر واحد داراى اجراهايى بدون وجه شباهت با يكديگر باشد. "نايمن" اين مطلب را به اينصورت مى آورد كه "هر نوازنده به ارتباط ديدگاه شخصى خود با صدا در غياب قوانين فراخوانده مى شود." بطور مثال آهنگسازى ممكن است يك پارتيتور با نت نگارى گرافيكى را با سازهاى سنتى و يا سيگنال هاى راديويى يا بوسيله ى پروژكتور به شكل نور و غيره و يا تركيب اين ايده ها به اثر موسيقايى تبديل كند؛ اين مطلب جز به مفهوم خوانش شخصى فرد از اثر به تمايز قائل نشدن براى منبع صدا بعنوان ساز و غير ساز نيز اشاره دارد. يكى از گرايش هاى هنر موسيقى تجربى به داشتن اجراهاى يكتا بجاى اثر يكتا بوده است. هر اجرا هويت مختص خود را در ارتباط با پارتيتور اثر حفظ خواهد كرد. عدم تعين در پارتيتور، باعث تفسيرها و خوانش هاى متفاوتى از طرف نوازندگان مى شود و "پكهام" مى نويسد "آهنگساز به نوازنده آزادى مى دهد كه ممكن است وى را از آنچه متصور شده است دورتر ببرد."(نايمن،١٩٧٤)

مسئله ى ضبط كردن اجراى اثر نيز در همين نوع از جهانبينى مورد بحث قرار مى گيرد، "كيج" ارزش اثر تجربى ضبط شده را با يك كارت پستال مقايسه مى كند به اين دليل كه ضبط اثر باعث فراهم آمدن دانش از چيزى مى شود كه اتفاق افتاده است در حالى كه خودِ كنش اجرا كردن اثر، نداشتنِ دانشى از چيزى بوده است كه هنوز رخ نداده است. اين مطلب رخداد، رخدادى كه نوازنده درباره ى پيامد آن كاملا بى اطلاع است، مستقيما به ديدگاه اين هنرمندان از زندگى و تجربه ى آن در لحظه مرتبط است. از ديد "كيج" قطعه ى "٤:٣٣ احتياجى به ضبط و باز شنيدن ندارد بلكه هر اجراى آن مى تواند در زندگى اتفاق بيفتد. هر اجرا وابسته به همان مكان [و زمان] بخصوص است و شنيدن اثر ضبط شده در حكم جدا ساختن اثر از بافتى ست كه در آن رخ داده است.

در قياس اهميت لحظه در هنر تجربى و آوانگارد، بايد گفت كه در هنر آوانگارد، لحظه ى موسيقايى مدنظر است كه يكتاست و هويتى منحصر بفرد دارد. "شتوكهاوزن" در مورد ارتباط صدا و لحظه چنين مى گويد: صدايى كه از يك ساختار مشخص [موسيقايى] منتج مى شود، با خارج از آن قطعه ى بخصوصِ مورد قصد هيچ ارتباطى ندارد. به همين دليل همان عنصر پرداخته شده، همان صدا يا همان ابژه نمى تواند در آثار ديگر بكار گرفته شود، و تمام صداهايى كه متناسب با الگوى ساختارى آن قطعه ساخته شده اند، وقتى آهنگسازى به پايان رسيد نابود مى شوند." اما در هنر تجربى اين لحظه جدا از زندگى روزمره نيست و در هنر تجربى ما با يكسان سازى زندگى و هنر روبروييم. هنر بخشى برجسته و وراى زندگى نيست بلكه هر لحظه مى تواند از ديدگاهى هنرى تجربه شود. ادراك ما از زندگى ست كه مى تواند آن را هنرى دريابد بجاى آنكه نگرش هنرمندانه ى هنرمند را در زندگى خود بعنوان مفهومى والا تجربه كند. به همين دليل است كه يكى از شاخصه ها در موسيقى تجربى، كه مسئله ى شانس است، جايگاهى مفهومى مى يابد و از اهميت خاصى برخوردار مى شود. چرايى اتفاقات غيرقابل پيشبينى در اين هنر، تجربه ى زندگى از ديدگاهى هنرى ست، گويى كه به يك اثر هنرى در پيرامون خود مى نگريم كه حاوى تمام چيزهايى ست كه مى توانند از ديدگاهى ديگر نگريسته شوند. در همين راستا، در موسيقى تجربى زمان فقط به مثابه ى يك نقطه ى آغاز و پايان در نظر گرفته مى شود كه در آن شرايط بخصوص در دسترس است. به اين معنا كه اين آثار يك مدت زمان مشخص براى اجرا ندارند و نوازنده مى تواند مواد ارائه شده را در هر بازه ى زمانى با توجه به تفسير شخصى خود در اجرا لحاظ كند.

 

"كيج" قائل به اين است كه موسيقى در روان فرد ساخته مى شود و تأثير جهان بيرونى وابسته به نحوه ى دريافت فرد است و بنا بر اين با تغيير دريافت، ماده ى بيرونى مى تواند هنرى تجربه شود.

 

در نهايت بحث ها و تقابل هاى زيادى كه براى نفى هنر بودن اين موسيقى وجود دارد از يكسو [بطور مثال "بولز" موسيقى تجربى را نه نوآور بلكه سترون مى داند] و تأثير آن بر انديشه ى هنرمندان معاصر از سوى ديگر [ورود شاخصه هاى آن به هنر پست مدرن] باعث وضعيتى شد كه همواره پاسخ هاى سوال هنر چيست را تحت تأثير قرار مى دهد و مفهوم سنتى هنر را به چالش مى كشد.

 

پاشا اتابكى

 

منبع:

Michael Nyman: Experimental Music; Cage and Beyond

 

 

نوشته شده در كانال نوشتارهايى درباره ى موسيقى

https://t.me/homusic

هنر آوانگارد و هنر تجربى

            

با اينكه امروزه دسته بندى تقريبا مشخصى از هنر آوانگارد و همچنين تجربى ارائه شده و به پذيرش همگانى آكادميك نيز رسيده است اما بايد اين مطلب را خاطر نشان كرد كه هيچ يك از اين دو، "سبك" يا "ژانر" نيستند بلكه رويكردهاى متفاوتى به مسئله ى آهنگسازى هستند. به بيان ديگر، آهنگسازان آوانگارد و تجربى -هر كدام در حيطه ى خود- بر اساس اينكه ازين پس چه چيز ديگرى مى تواند هنر باشد، به مقوله ى آهنگسازى و مفهوم موسيقى مى پردازند. "سبك" انگاشتنِ يك مجموعه از تكنيك هاى آهنگسازى مستلزم محدوديت هاى پيشين و پذيرفته شده نسبت به آنچه كه تا بحال بوده است امكان پذير است اما هر دو رويكرد نامبرده رو بسوى فرا رفتن از وضعيت و مفاهيم تثبيت شده ى پيشين دارند. توضيح اينكه آنچه امروزه در بازارهاى هنر بعنوان يك ژانر، آوانگارد و يا تجربى برچسب مى خورد، به رويكردهاى نو آورانه ى آهنگسازى اشاره دارد كه اشتراك در انديشه و نگرش آهنگسازان به نوگرايى تاريخى در ساخت و ارائه ى موسيقى، آن ها را در يك مجموعه جمع مى كند بى آنكه الزاما از يك نظام آهنگسازى خاص استفاده كنند، بطور مثال "پندرتسكى" و "وبرن" و "زناكيس" هر سه آوانگارد بحساب مى آيند اما هر سه در ارائه ى نحوه ى متفاوتى از انديشيدن به آهنگسازى و صداى تازه در زمان خود و نسبت به گذشتگان مشترك اند بى آنكه مانند يكديگر و در يك نظام آهنگسازى كنند و يا صداى موسيقى آنها به يكديگر شبيه باشد. همانگونه كه پيش از اين نيز گفته شد آوانگارد هميشه انديشه ى ضديت با تكرار تاريخ و ارائه ى روش ها و انديشه هاى متفاوت و نوين را براى پيشبرد رسانه ى هنرى خود در پيش مى گيرد و راههاى بى سابقه و ناآشنايى براى تجربه ى هنر و ساخت اثر هنرى را در خود مى پروراند و ارائه مى دهد تا تغييرى در آنچه نهادينه و پذيرفته شده است ايجاد كند. هنر تجربى بغير از روش هاى نامتعارف به خلق هنر مى پردازد همچنين خودِ اين روش ها ريشه در سنت خلق هنرى وجود ندارند [بطور مثال در موسيقى، آوانگاردها به خلق تكنيكهايى منطق محور براى آهنگسازى مى پردازند، اما هنرمندان تجربى از تكنيك هاى ريشه دار در سنت دور مى شوند و به روش هاى نامتعارف روى مى آورند، مانند شانس و اتفاقات محيطى يا واكنش هاى اجرا كنندگان به وضعيتى كه در آن قرار مى گيرند]. در اثر تجربى، ارائه ى مفهوم از اهميت ويژه اى برخوردار است و اثر تجربى در بسيارى مواقع يك "هنر مفهومى" بحساب مى آيد، و انديشه ى ارائه ى يك مفهوم از طريق هنرى كه مرز آن با زندگى روزمره محو شده است در مركز اثر قرار مى گيرد. در سنت موسيقى كلاسيك، خلق زيبايى را مى توان تنها هدف آهنگسازى و هنر موسيقى ذكر كرد؛ مى توان گفت كه تكنيك ها براى ارائه ى درونيات اما در شكلى زيبا خلق و بكار برده مى شدند. "هدف زيبايى شناسانه نه فقط اوليه، بلكه تنها نكته ى قطعه است"(فالتز،٢٠١٤). "اندرو فالتز" اين مطلب را با نمودار خطى ساده اى نشان مى دهد، يك سر آن سنت و سر ديگر آن، موسيقى تجربى، و موسيقى آوانگارد نيز جايى در ميانه قرار دارند. به اين معنا كه موسيقى تجربى دورترين فاصله را از سنت دارد و رسيدن به يك "هدف مفهومى" در مركز توجه است [البته آهنگسازان تجربى به جذابيت هاى صوتى اتفاقات زندگى روزمره و حس متفاوتى كه از نگاه به دنياى اطراف بعنوان پديده اى هنرى بر مى آيد نيز توجه نشان داده اند كه تحت تأثير آموزه هاى ذن و طريقت شرق دور بوده است]. اما در مجموع، جنبش موسيقى تجربى دغدغه ى لذتبخش بودن اثربراى مخاطب را در مركز توجه خود نداشت بلكه نگرشى نو به مفهوم موسيقى و قرار گرفتن در نقطه ى مقابل سنت آهنگسازى و زير سؤال بردن مسئله ى روشنفكرى در افق ديدگاهها و اهداف آنها بود و بعنوان يك جنبش ضد-روشنفكرىِ ريشه دار در دادائيسم و فوتوريسم فعاليت مى كرد. اين جنبش ضد-روشنفكرى در هنر ميانه ى سده ى بيستم ميلادى، سنتى را كه آوانگاردها تماما بر آن تكيه مى كردند زير سؤال مى برد. به اين دليل كه آوانگارد قرن بيستم يك جنبش ضد سنت گرايى، اما تماما در امتداد سنت بود. به اين معنا كه بيشتر كردن فاصله ى صداى موسيقايى از صداى غير موسيقايى، تفكيك بيشتر قائل شدن ميان هنر و غير هنر، تمايز دادن بيشتر بين والا و سطحى، جدا ساختن هنرمند و غيرهنرمند و همينطور هنر اصيل و هنرمند واقعى از هنر تقليدى و هنرمند غير واقعى در كار آوانگاردها مركزيت داشت و اين نگرش ها به آرمانهاى مدرنيسم تبديل شدند، آرمانهايى كه بوسيله ى هنرمندان تجربى كنار گذاشته و گاهى به سخره گرفته شدند. موسيقى تجربى بطور كامل به صداى غير موسيقايى روى آورد، رويكردى كه خودِ معناى هنر را زير سؤال مى برد و در تلاش براى محو كردن مرز هنرى و غير هنرى حركت كرد، و در فرايند خلق نيز به سمت عدم تعين در مورد آنچه قرار است بعنوان اثر شنيده شود رفت.

 

 

همانطور كه پش از اين گفته شد، هنرمندان آوانگارد در حين ميراث دار سنت بودن، از آن بطور واضحى فاصله مى گرفتند و -اغلب آنها- اصل زيبايى شناسانه ى آن را كنار مى زدند اما بر فاصله ى ميان هنر و غير هنر تأكيد داشتند، در حاليكه هنرمندان تجربى اين مرز را مبهم مى سازند و مفهوم ادراك هنر از سوى مخاطب را از هر ابژه ى ارائه شده پيش مى كشند. به همين دليل است كه لزومى به ارائه ى اثر از طريق مواد مقبول هنرى را كنار گذاشتند. -بطور مثال- نگريستن به چرخه ى زندگى تا مرگ پروانه ها دريك گالرى* و يا قطعه ى "٤:٣٣** بعنوان آثارى هنرى كه در آنها هنر به معناى سنتى آن قابل توجه نيست و در عين حال از ماده ى پذيرفته شده ى هنرى استفاده نمى شود (اثر ياد شده ى اول از "دامین هرست" خودِ پديده ى زندگى را بعنوان پديده اى هنرى ارائه مى دهد و اثر دوم از "جان كيج" كه با تأكيد بر صداى محيط در زندگى روزمره و توجه به آن بعنوان صدايى موسيقايى نگاه و ادراك متفاوتى به صداهاى زندگى روزمره و هنر پيش مى كشد: هنر در ذهن مخاطب شكل مى گيرد و نه در ماده و ارائه شده). به اين ترتيب فاصله ى ميان هنر و زندگى/غيرهنر بوسيله ى هنرمندان تجربى و مفهومى مورد سؤال قرار مى گيرد. با توجه به همين مطلب، يك موضوع مهم در مورد آثار مفهومى اين است كه لازم نيست مخاطب يك اثر را ببيند و يا بشنود؛ به اين معنا كه با مطلع شدن از ايده ى اثر، مى تواند به اثر بطور عينى بعنوان و يا حداقل ذهنى بپردازد. در مورد هر دو اثر ياد شده، در همين لحظه هر خواننده ى اين متن مى تواند به آن ها بپردازد، بينديشد، و آن ها را احساس كند. در حاليكه در هنر آوانگارد -و تمام تاريخ هنر- "چگونگى" بيان و شكل دهى به ايده ى اثر مهم قلمداد مى شود، در هنر تجربى اما ايده ى اثر مهم است، زيرا در اين هنر ما با مفهوم "عدم بيانگرى" روبروييم، به اين معنا كه در صداهاى محيطى كه "كيج" پيش مى كشد، عواطف و هيجانات زندگى شخصى وى در صداهاى محيطى در حين اجراى اثر تأثيرى مستقيم نمى گذارند، و يا در اثر "هرست" مسائل شخصى در زندگى هنرمند در روند اجراى اثر تغييرى ايجاد نمى كند، و اين غيرشخصى سازى يك اثر هنرى ست؛ و اتفاقات ناگهانى بخش مهمى از اين آثار را تشكيل مى دهند، بطور مثال اگر كسى در يك اجرا پروانه ها را بكشد، هنرمند اين رويداد را خارج از اين اجرا از اثر قلمداد نمى كند. هنرمند تجربى تمام احتمالاتِ حين اجرا را مى پذيرد، زيرا اين فرآيند است كه مهم است و هر خروجىِ حاصل شده از آن بعنوان هنر پذيرفته مى شود و اين گشودگى اين هنر به روى اتفاقات است. به اين ترتيب يك تفاوت بارز در مورد موسيقى تجربى و آوانگارد يا سنت كلاسيك در اين است كه يك اثر تجربى تا پيش از اجرا براى خود آهنگساز و نوازنده نيز كاملا مبهم است. در موسيقى تجربى بخش زيادى از صداها و حتى گاهى جنس صداهايى كه قرار است در طول اجرا توليد شوند نامشخص هستند؛ اما در هنر آوانگارد، تقابل و مرز بين هنر و غير هنر بسيار قوى است و در طول اثر خالق در تمام لحظه ها بصورت فعالانه حضور داشته و آن را پديد آورده است. بطور مثال در توتال سرياليسم، اثر هنرى به بالاترين ميزانِ ناممكنى براى تغيير هر تك عنصر در پارتيتور مى رسد. "بولز" بارها و بارها آثار خود را بازبينى و تصحيح مى كرد تا به بالاترين حد ممكن از سازماندهى و نظام ساختارى برسد؛ به بيان ديگر در موسيقى آوانگارد سازماندهى عناصر، كاركرد ضرورى آهنگسازى ست، اما اين سازماندهى در اثر تجربى به مهيا كردن يك وضعيت براى اتفاقاتى كه قرار است بگونه ى هنرى ادراك شوند تقليل يافته است. بحث اين هنر، ادراك هنرى داشتن از ماده اى غير هنرى بجاى شنيدن/ديدن ماده اى هنرى ست (به همين دليل بخش مهمى از اين هنر را موادى تشكيل مى دهند كه در سنت هنر، غير هنرى بحساب مى آمدند) كه بخودى خود سعى در برداشتن فاصله ى ميان هنر و غير هنر را پيش مى كشد، و به همين دليل است كه جنبشى ضد روشنفكرى را پديد مى آورد و در تقابل كامل با هنر آوانگارد قرار مى گيرد كه سازماندهى دقيق هر عنصر، كاركرد ضرورى آهنگسازى بحساب مى آيد. در هنر تجربى، هنرمند خالق ماده اى نيست كه خلق آن نياز به آموزش آكادميك داشته باشد بلكه خالق يك ايده است، و يك مفهوم را پيش مى كشد. اين يك انتقال از تأكيد بر زيبايى شناسى در سنت هنر بود كه در هنر آوانگارد جاى خود را به ابداع صرف داد و در هنر تجربى به قالب مفهومى كشيده شد؛ ابداع يك ايده براى به چالش كشيدن معنا و تعاريف هنر.

 

 

در نتيجه بايد گفت كه هنر آوانگارد خود را در جايى بخصوص و افراطى از سنت گذاشته است اما هنر تجربى خود را بيرون از سنت قرار مى دهد، هنر تجربى به روى اتفاقات غير قابل پيشبينى گشوده است و اين در تقابل كامل با سنت هنر است كه هنرمند تا جزئيات را در كار خود لحاظ مى كرد. بخش مهم اين مطلب در رابطه با موسيقى اين است كه پارتيتور، يك اشاره به سمت پديده اى ناشناخته است و اين پديده ى ناشناخته نبايد با بداهه نوازى اشتباه گرفته شود. همانطور كه آثار كلاسيكِ برآمده از بداهه نوازى نيز در حين مكتوب شدن هميشه انديشه اى در ارتباط با مفاههيم صحيح و خطا را از سر گذرانده اند، خود بداهه نوازى نيز در چارچوبى رخ مى دهد كه در آن صحيح و خطا از يكديگر متمايز هستند كه اين تمايز همانگونه كه گفته شد در موسيقى تجربى وجود ندارد، و بغير از اينكه موسيقى در اينجا بعنوان عاملى متمايز از اتفاقات زندگى روزمره و غيرهنر نيست، فاصله ى اجرا كننده و مخاطب را نيز حفظ مى كند، و اتفاقات خارج از يك محدوده ى خاص، خارج از اجرا تلقى مى شوند اما در هنر تجربى اين تمايز و محدوديت براى مخاطبين وجود ندارد.

 

مطلب مهم ديگرى كه درباره ى هنر تجربى بايد ذكر شود اين است كه -همانند توضيحى كه درباره ى آوانگارد و تمايز آن از مدرنيسم آورده شد- اين هنر قابل تكرار نيست. اين يك اشتباه فراگير است كه بسيارى از افراد به آثارى كه تكرار هنر هنرمند تجربى ديگرى ست، برچسب اثر تجربى مى زنند. در اين مورد بايد به مفهوم برچسب نيز توجه كرد و بايد اين نكته را لحاظ كرد كه -بعنوان مثال- در بازار موسيقى، به صرف دسته بندى و آگاهى لازم هنگام خريد، براى تفكيك صدا و تجربه ى شنيدارى كه مخاطب قرار است در معرض آن قرار گيرد، افراد جامعه لازم دارند كه اطلاعاتى از پيش داشته باشند و جنس تجربه ى خود را حداقل تا حدى بشناسند. در اينجا برچسب، يك كاركرد اجتماعى دارد كه لازمه ى خريد محصول و يا بليت كنسرت است اما نبايد اين مطلب با "اثر تجربى" بودن هر قطعه اى آميخته و اشتباه شود. -همانند مورد هنر آوانگارد- چه عمل يا تجربه ى نوين و بى سابقه اى نسبت به مفهوم هنر در يك قطعه انجام گرفته است كه آن را تجربى بناميم؟ بعنوان مثال وقتى "جان كيج" سخنرانى خود را يك اثر/كنسرت موسيقى مى نامد، اگر كسى سخنرانى ديگرى با متن متفاوتى ترتيب دهد و آن را كنسرت موسيقى بنامد با اينكه هر دو اثر شبيه به يكديگرند و هر دو پديد آورنده ى يك تجربه ى موسيقايى مشابه هستند و مى توان برچسب يكسانى بر آنها زد اما اثر دوم هيچ تجربه ى تازه اى در برخورد با موسيقى و بازانديشى به اينكه موسيقى چيست انجام نداده است، و يك تقليد و يا شايد بتوان گفت يك اجراى ديگر از اثر اول مى باشد. (شايد دليل وفور هنرمندان تجربى نيز همين باشد، زيرا تقليد در اين نگرش هنرى از هر نگرش هنرى ديگرى آسان تر است، اما ارائه ى مفهومى نوين در آن شايد با دشوارى بسيارى همراه باشد) به همين دليل بهتر است در اين موسيقى، كه شيوه هاى موسيقايى نامعمول -مانند شانس، عدم تعين اينكه چه پيش خواهد آمد، صداى محيطى، برداشتن فاصله ميان اجرا كننده و مخاطب- را بكار مى گيرد تا بطور راديكالى درباره ى مواد موسيقايى سنتى باز انديشى كند، و تمام آثارى كه با اين شاخصه ها كار مى كنند در دسته بندى موسيقى تجربى قرار مى گيرند، اما ميان تجربه ى نوين ارائه دادن و تكرار، فاصله اى هست كه بايد به آن توجه شود. پس اين نتيجه را مى توان گرفت كه هر موسيقى مستقل و خارج از ژانر الزاما تجربى و يا آوانگارد نيست. به اين نكته نيز بايد توجه شود كه برخى بر اين باورند كه آوانگارد و تجربى يكى هستند به اين معنا كه هنرمند آوانگارد در حال تجربه ى نوين حاصل كردن از هنر است و هنرمند تجربى نيز در نهايت يك آوانگارد (پيشگام يا پيشرو) است؛ اما اين كمبود اين تعريف در كلى و فراگير بودن آن است و شيوه هاى متمايز كاركرد هر يك از اين هنرمندان و تفاوت هنر ارائه شده را لحاظ نمى كند. اما اين دسته بندى متفاوت -همانطور كه نشان داده شد- بخاطر نگرش عميقا متفاوت و يا بهتر است گفته شود متضادِ دو گونه ى تفكر درباره ى هنر است.

 

پست مدرنيست ها سپس به تركيب ميان اين دو نگرش و تمام امكانات بين فرهنگى و جهانى گرايى روى آوردند كه حاصل كار آنها تركيبى از هنر والا و سطحى، صداى موسيقايى وغير موسيقايى، انديشه و شانس، سنت و مدرنيته و در مجموع پذيرفتن وجود طبقات اما پس زدنِ ارزشگذارى بر اين طبقات براى ورود به اثر هنرى بود.

 

پاشا اتابكى

 

 

*اثر "دامین هرست" با نام: In and out of love

**اثر "جان كيج" با نام: “4:33

 


منابع:

Andrew Pfalz: Towards A Method for the Analysis of Experimental Music

Michael Nyman: Experimental Music; Cage and Beyond

Darla Crispin and Bob Gilmore: Artistic Experimentation in Music: An Anthology


 

نوشته شده در كانال نوشتارهايى درباره ى موسيقى

https://t.me/homusic

تب داغ تئوری موسیقی در شبکه‌های اجتماعی

همایون خشندیش: اهمیت مباحث تئوریک در موسیقی بر کسی پوشیده نیست از هارمونی تا کنترپوان و ... اما چرا در چندسال اخیر استقبال از این مباحث تخصصی در میان هواداران موسیقی در شبکه های اجتماعی بیشتر شده است؟

موسیقی هنری به شدت عملگراست یعنی هر قطعه ای تا زمانی که به صدا در نیاید ماهیت موسیقیایی خود را نشان نمی دهد.در واقع موسیقی و اساسا هنر با رشته های علوم انسانی که تماما مباحث تئوریک را در خود جای می دهند تفاوت های بنیادی دارد.موسیقی زمانی معنا پیدا می کند که شنیده شود، در کجا؟ مشخص است در سالن های کنسرت، آلبوم های موسیقی البته امکان دارد این موجودیت موسیقی حتی در خیابان های شهر یا کافه ها نیز شنیده شود.

در واقع وقتی تاریخ موسیقی را مرور می کنیم، معمولا موزیسن ها چندان آدم های پرحرفی نیستند، آن چیزی را که احساس یا به آن فکر می کنند را با بیانی موسیقیایی ابراز می کنند.حتی موزیسن های خیابانی نیز آن چیزی را که در ساز خود می نوازند به نوعی همان نگاهشان به موسیقی و مسائل پیرامون آن است.

یک موزیسین هر آن چیزی را که بلد است درباره اش صحبت نمی کند بلکه آن را به صدا در می آورد از این نکته نگذریم که تمام مباحث تئوریک به گونه ای قرار است طرز تفکر ما را نسبت به موضوعاتی با زبان موسیقی بیان کند. ما با یادگیری مباحث مختلف نگاه عمیق تری نسبت به موسیقی خواهیم داشت در ثانی زبان موسیقی را به صورت آکادمیک یاد خواهیم گرفت.

اما یادگیری هیچ زبانی باعث نمی شود ما تبدیل به یک ادیب شویم. ذهن افراد سطلی خالی نیست که هر چیزی را بدون اینکه کارایی آن مد نظر باشد را در خود جای دهد.این درست است که مباحث تئوریک از ملزومات هر هنرجوی علاقه مند به موسیقی است مخصوصا زمانی که تمایل دارد موسیقی را به صورت حرفه ای یاد بگیرد.اما اینکه فکر کنیم فقط با تئوری یا به عبارتی با قلم و کاغذ تبدیل به یک موزیسن حرفه ای می شویم، نگاهی اشتباه است.یادگیری اصطلاحات، اصول، قوانین و بسیاری دیگر از مباحث تئوریک عمق نگاه را بیشتر می کند اما به خودی خود باعث این نمی شود که تبدیل به یک موزیسین خوب شویم.

باز تاکید می کنم یادگیری تمام این دروس برای افرادی که می خواهند حرفه ای در دنیای موسیقی فعالیت کنند، الزامی است و هیچ راه فراری برای آن وجود ندارد. اما این تمام ماجرا نیست.در واقع یادگیری این مباحث به صورت حفظ کردن و یا درباره‌ی آن فقط صحبت کردن کار به جایی نخواهد برد. یک موزیسین با اثر خود یا با هنر خود با مخاطبش صحبت می کند.از یک دیدگاه هنری می توانیم بگوییم یک هنرمند از طریق هنر خود مخاطب را وادار به فکر کردن می کند.فکر کردن در اینجا به ساختار نیست بلکه به سلسله دغدغه های هنری و فکری یک هنرمند است.

ساختار و مباحثی که ساختار را تشکیل می دهند قرار است یک ایده‌ی هنری را بازگو کنند نه یک درس تئوریک موسیقی که به خودی خود از نظر هنری چندان ایده ای برای گفتن ندارد.ما قرار است ما مباحث تئوریک حرف زدن با زبان موسیقی را یاد بگیریم نه اینکه درباره ی این مباحث با زبان انسانی شروع به صحبت و بحث کنیم.فایده ی بحث های اینچنینی چیست؟

البته نقدی بر افرادی که مبادرت به آموزش مبانی تئوریک در شبکه های اجتماعی دارند نیست. بحث اینجاست که اگر قصد آموزش است، مسیر درستی است ؛اما اگر بحث این است، که افرادی مباحثی از تئوریک را بلد هستند؛ این مسئله هیچ ارزش هنری به افراد نخواهد داد.اساتید موسیقی از روی آثارشان شناسایی می شوند نه از روی دروسی که از حفظ هستند.

شاید برخی هنرجویان جوان در این فکر باشند که با یادگیری بعضی از مسائل می توانند در این فضای مجازی نه واقعی! خودی نشان دهند اما این مسئله فقط در همان فضای مجازی آن هم برای تعداد محدودی که به صورتی ناآگاه هستند، معنا پیدا می کند.برای یادگیر موسیقی ما نیاز به یک برنامه ریزی بلند مدت به شیوه آکادمیک داریم که در آن سلفژ، نوازندگی، هم نوازی و گروه نوازی، مباحث تئوریک، پداگوژی و... آموزش داده می شود.خلاصه کلام از فضای مجازی می توان مفید استفاده کرد اکثر مباحثی که در برخی شبکه های اجتماعی در حال وقوع است را می توان از شبکه هایی مانند یوتیوب  با  چند ویدیو خلاصه کرد.

از شبکه های اجتماعی هوشمندانه استفاده کنیم.

آوانگارد، سنت و نهاد هنر

                  

در ادامه، اين مطلب كه آوانگاردها در راستاى ارائه ى بيانى نوين در ضديت با مرجع عمل مى كنند را به اينصورت نيز مى توان در نظر آورد كه در حين گوش دادن به يك اثر موسيقى و يا نگاه كردن به يك اثر تجسمى و يا خواندن يك اثر ادبى آوانگارد، مخاطب با احساس غياب اين مرجعِ تاريخى و از پيش شكل گرفته در ذهن روبروست. به همين شكل امر آوانگارد دلالت بر تحولى عميق دارد. سارتر در مقاله اى مى گويد "اگر روى يك ديوار آجرى تمركز كنيم، ديگر ونيز را نمى بينيم. ولى اگر كاخهاى اين شهر را ويران كنند، پر و بالش را بچينند و به دوردست ها تبعيدش كنند تا حتى يك آجرش را هم نبينيم، آن را احساس خواهيم كرد." به اين صورت بود كه مخاطب در عدم تشخيص گذشته، با حس حضور امرى نوين با تكيه بر گذشته يا امر آشنايى كه غايب است روبرو مى شد. در پژوهش هاى جامعه شناختى، در نگاه برخى از متفكرين مى توان ناگزيرى اين رويگردانى را مشاهده كرد. مثلا "توماس پاستل وِيت" مى نويسد "ما اتفاقى را مى خواهيم كه منشأ جدايى ريشه اى ما از فرهنگ و ارزش ها باشد، اما براى تأسيس روايتِ مورد ترجيحِ خود، ما بايد بخش اعظم پيشينه ى تاريخى خود را سركوب سازيم."(سل،٢٠١٠) و اين مطلب بطور واضح در تقابل با سؤالهايى كه سر راه انسان ابتداى قرن بيستم در مورد خود وجود داشت، شكل گرفت. اين را "موفه و لاكلائو" به اين شكل بيان مى كنند كه "آوانگارد، آشكار شدگى باشكوه يك هويت نيست بلكه پاسخى ست به يك بحران."(همان) اين نگاه هاى كلى نگر در هنر نيز قابل پى گيرى ست. پاسخ به يك بحران كه از ايده هاى "هنر براى هنر" و اصالت هنرمند و بيان شخصى، به سمت يافتن مواد تازه اى براى خلق فضايى نوين امتداد يافت تا به روند "سنت نوخواهى" ادامه داده و پاسخى در خور دهد. نبايد اين مطلب را نيز ناديده گرفت كه سنت در تبديل ها و تغيير شكلهاى خود امكان حضورى بالفعل مى يابد و نه در انعطاف ناپذيرى آن؛ به اين معنا كه در حالت انعطاف ناپذيرى، يك فرد در يك جامعه شايد به سختى بتواند وضعيت امروز و حال حاضر خود و جهان پيرامون را در آينه ى سنت ديده و مليت تاريخى/سنتى خود را نسبت به حال حاضر تحقق بخشد؛ به اين دليل كه خودِ يك سنت در يك جامعه برآمده از شرايطى در آن دوره از جامعه بوده است كه يك جهانبينى شكل گرفته و به سنت (روش، طريق) تبديل شده است. اين طريقه ى ادراك از سوى هر تشكل اجتماعى در هر دوره ى تاريخى بايد منطبق با دگرگونى هاى زمانه، روشى سازنده در پيش گيرد تا توان اعتلا بخشيدن به خود را بيابد؛ كه مسئله ى زايندگى سنت و استفاده ى فرد از آن را در نظر مى آورد. اين سخن "بورگر" را مى توان در نظر آورد كه "من از "هابرماس" آموختم كه روشن سازى گذشته فقط به شرطى موفقيت آميز است كه بتواند حال حاضر را روشن سازد. تاريخ آوانگاردِ تاريخى و تاريخ ما در يكديگر منعكس شده اند."(بورگر،٢٠١٠) به همين دليل "مايك سل،" آوانگارد را در محدوده هاى اجتماعى و نژادپرستانه، نقد و غيره در مجموع، آزادسازى طبقه و نهادينه شدن فرم و هنرِ والا، بوسيله ى "ارزشگذارى اروپايى" (كه ساختارى بطور واضح مستمر و مرتبط با دوران گذشته دارد) را در امتداد سنت گرايى مى داند و قاعده اى كه -نه فقط در حوزه ى هنر- از آوانگارد ارائه مى دهد اين است كه "آوانگارد يك تشكل از اقليت است كه قدرت را در روش هاى ويرانگر، غيرقانونى و فرعى به چالش مى كشد؛ بطور اخص، با به چالش كشيدن روال عادى، فرضيات، طبقات، و/يا حقانيت نهادهاى فرهنگى." وى، يكى از روشنگرى هاى با ارزش آوانگارد را در فراهم آوردن شرايطى براى ادراك بهتر اينكه قدرت چگونه كار مى كند، مى داند. وى بر آن است كه بطور بنيادين، آوانگارد قدرت را به چالش مى كشد."اين به چالش كشيدن به اندازه ى تدابير جنگى و تكنولوژى هاى قدرت، متنوع است."(سل،٢٠١٠) منظور وى از غيرقانونى بودن، اعتراض به قوانين ناعادلانه ى زندگى بشر و شرايط اجتماعى ست، همانند مفاهيم نژادپرستانه كه اعتراض به آن بخودى خود عملى غيرقانونى بوده است. به همين دليل "ليوتار" نقش اجتماعى هنر آوانگارد را، درهم شكستنِ برداشتهاى مبتنى بر عقل سليمِ افراد از نحوه ى كار دنيا مى داند.(ملپاس،٢٠٠٢) كه منظور از اين عقل سليم، همان قانون مقتدرى ست كه اقتدار آن بخودى خود ابتدا "عقل سليم" را تعريف كرده و وضعيت حاضر را بعنوان تنها امكان موجود براى بشر تبيين مى كند. "هنر صرفأ واقعيت را بازنميتابد، بلكه در ژانرهاى گفتمانى كه واقعيت مفروضى را ميسازند، دخالت كرده و زمينه ى اختلال و تغيير را فراهم ميسازند."(همان) اما در حيطه ى هنر نبايد اين يادآورى "هِيل" را نيز ناديده بگيريم كه "مدرنيسم ذاتا غيرسياسى بود."(هِيل،٢٠٠٤) و كاركردهاى بالقوه ى آن بعنوان مفهومى كه داراى قدرت بالقوه ى سياسى و اجتماعى ست در ذهنيات متفكرين، مدنظر است.

 

گستره ى مفاهيمى كه آوانگارد در بر مى گيرد، چيستى آن را زير سؤال مى برد، به همين دليل "بورگر" مى نويسد ما بدنبال مفهوم صحيح آوانگارد نيستيم بلكه مى خواهيم بطور توجيه پذيرى تعاريف متنوعى كه بدست آورده را جويا شويم.(بورگر،٢٠١٠) و "مايك سل" پاسخ به سوال آوانگارد چيست را بيش از يك تحقيق ساده، يك دعوت مى داند براى بازسنجى واژگان كليدى با روحى انتقادى، كه مرور پارادايم هاى نظرى و روايت هاى تاريخى، سوژه ى انسانى را بعنوان يك پديده ى تكامل اجتماعى-فرهنگى قاب مى گيرند، مى داند.(سل،٢٠١٠)

اما از ميانه ى قرن بيستم تقابل هنرمندان آوانگارد با نهاد هنر به مسيرى قابل توجه رفت. جدايى تمام و كمال ارتباط هنر با مخاطب كه ريشه در ديدگاه "هنر براى هنر" داشت به اوج خود رسيد و به تكريم اين ايده كه هنر يك ساختار مستقل اجتماعى ست و هنرمند مى تواند اعتراض خود را نه در بيانى زيبا بلكه با بيانى مقارن با اعتراض -كه فرم را تابع محتوا مى سازد- بعنوان يك "فرد" مستقل ارائه كرده و ديدگاه نوين خود را بعنوان يك نقطه نظر تبيين كند. "دريدا" [فيلسوف پست مدرن فرانسوى] اين مورد را يادآور مى شود كه هر امضاء [مانند امضاء بانك يا امضاء هنرمند پاى اثر هنرى] نيازمند يك امضاء دوم نيز هست، و اين امضاء دوم -از طرف يك نهاد- است كه صحت/اعتبار/ارزش امضاء اول را تأييد مى كند؛(ريچاردز،٢٠٠٨) هر اثر هنرى نيز نيازمند اين امضاء دوم است كه همين نهاد هنرى آن را در پاى امضاء هنرمند مى گذارد و اثر وى را به هنر تبديل مى كند، كه اين مطلب بطور مستقيم با ارزش مادى هنر و هنرمند در ارتباط است. اثرى كه از طرف موزه ها و آكادمى ها تأييد مى شود در نهايت موضوع پول و سرمايه ى بالقوه ى مرتبط با هنر آن هنرمند را مطرح مى كند. منظور اينكه هنر آوانگارد با تمام حركت خود بر ضد نظام حاكم و جامعه ى سرمايه دارى [كه البته از بدو امر، مخالفت كمونيسم را -در حد يك جرم- بجاى سرمايه دارى برانگيخت] تبديل به منبع ثروتى مادى براى همان وضعيت شد. از اين زاويه ى ديد، اين امضاء نهادهاى جامعه ى بورژوا بود كه آن آثار را به هنر تبديل كرد؛ كه منظور اين نيست كه مفهوم امر بى سابقه و تجربه ى نوين را ناديده گرفته و آن را محدود به سياست گذارى كنيم بلكه به سير اجتماعى و موارد اينچنينى نيز نبايد بى توجه ماند. "بورگر" اين موضوع را كه نهادهاى هنرى، آوانگارد را بعنوان يك جلوه از هنر پذيرفتند و آن را يك نقطه ى عطف در هنر در عصر مدرنيته تلقى كردند، يك شكست براى آوانگارد تاريخى كه در ضديت با نهاد تثبيت شده عمل مى كرد مى داند. وى مى نويسد: "نهاد هنر از حمله ى آوانگاردها بدون تغيير چندانى در امان ماند و طبقه بندى زيبايى شناسى ايده آلى دوباره تأسيس شد بدون اينكه از آن فروكاسته شود. (…) نهاد هنر هم از آوانگارد در امان ماند و هم الگوهاى آوانگارد را اتخاذ كرد" و اين نكته را نيز ناگفته نمى گذارد كه "آنچه آنها انجام دادند تغيير دادن رفتار مخاطبين با هنر بود. اينكه گونه هاى پذيرفته شده ى هنرى و طبقه بندى هنر و غيرهنر بهم خورد و نگرش آزادانه ترى نسبت به اينها شكل گرفت."(بورگر،٢٠١٠) به همين شكل، "ابورن و فلسكى" جهت گيرى تاريخ هنر را به سمت تبيين تاريخ هنر آوانگارد، برآمده از پذيرش آن مى دانند كه برآمده از حركت فرد بسوى ابراز و شكل دهى هويت شخصى خود در درون سنتى ست كه وى را پديد آورده است. "يكى از مفاهيم قابل توجه زندگى مدرن، تكيه بر فرديت انسان در درون يك جامعه ى جهانى، با تأثرات و معانى گونه هاى مدرنِ زندگى ست كه در تقاطع هاى فرهنگى كه فرد با آنها مواجه است تجربه مى شود. (…) اين دور شدن از سنت با استفاده از ابزارهاى سنتى در هر مكان جغرافيايى باعث پديد آمدن تاريخ هاى متنوع از جنبش هاى آوانگارد مى شود (…) اما در هنر، جهانى شدن يك تاريخ واحد براى هنر آوانگارد برآمده از حمايت موزه ها و آكادمى هاى هنر از نگاه نوين اين هنر مى باشد." (ابورن و فلسكى،٢٠١١)

 

 

پاشا اتابكى

 


منابع:

Peter Bürger: Avant-Garde and Neo-Avant-Garde: An Attempt to Answer Certain Critics of Theory of the Avant-Garde

Mike Sell: Resisting the Question, “What Is an Avant-Garde?”

Jonathan P. Eburne and Rita Felski: “What Is an Avant-Garde?” New Literary History

BJÖRN HEILE: Darmstadt as Other: British and American Responses to Musical Modernism

سايمن ملپاس: ژان فرانسوا ليوتار؛ ترجمه ى قمرالدين بايردست

ك، ملكوم ريچاردز:دريدا در قابى ديگر؛ ترجمه ى فرزاد جابرالانصار

ژان پل سارتر: زيبايى شناسى؛ ترجمه ى رضا شيرمرز


 

نوشته شده در كانال نوشتارهايى درباره ى موسيقى

https://t.me/homusic

آوانگارد و دغدغه ى هنر

 

مدرنيسم، نوآورى و اصالت را بزرگ مى داشت. با اينكه عموما مدرنيسم هنرى را در ادامه ى سنت رمانتيك و تاريخ هنر مى دانند اما در ميانه ى قرن نوزدهم، "بودلر" (١٨٦٧-١٨٢١) مدرنيسم را يك جدايى ريشه اى از سنت تاريخى مى دانست كه تازگى، شاخصه ى تعين بخش به آن بود و اين قبيل ذهنيات -بطور كلى- مستقيما به مدرنيسم قرن بيستم وارد شدند. ميل شديد هنرمند براى ساختن هنر اصيل با فرم شخصى. "فرانتس ليست" نيز در همان مقطع زمانى مى گويد: "هر كمپوزيسيون جديد حداقل بايد يك آكورد جديد به موسيقى دوران اضافه كند"(گريفيث،١٩٩٤) و در ادامه ى همين ذهنيات قرن نوزدهم بود كه خودِ نوخواهى بعنوان مركزيتى واقع شد كه از هر مفهوم كاركردى سنتى ديگر، مركزيت را سلب كرد. مدرنيسم در موسيقى، با حذف مركزيت هاى سنتى ظاهر شد. بهتر است بگوييم هر كس از مسيرى و با نگاهى ناهمگون با ديگر مدرنيست ها يا آوانگاردهاى زمانه به مفهوم نوگرايى نگاه مى كرد، در نتيجه بايد به ديدگاه و همينطور ذائقه ى هر هنرمند نيز توجه كرد؛ هدف، فقط ارائه ى نوآورانه بدون توجه به هيچ چيز و هيچكس نبوده است. شايد "شوئنبرگ" كاملا به ضد عامى بودن كار خود واقف بود اما احساس ضرورت در نوآورى و همينطور ملى گرايىِ وى براى اقتدار آلمانها در پيشبرد موسيقى از اهداف وى بود اما در سوى ديگر، "استراوينسكى" نمى توانست تصور كند كه موسيقى او براى عامه صدايى غريب داشته باشد؛ و به همين شكل "آنتون وبرن" از راديكال ترين قطعه هاى خود طورى صحبت مى كرد گويى كه آنها سونات هاى كلاسيك هستند. (دليو،١٩٦٤) و اين در حالى است كه "شوئنبرگ" مى نويسد "وقتى كابوس مى بينيد و شكنجه ى روحى مى شويد يا با عقايد نامربوط مواجه شده، ديوانگى درون وجودتان نظام مند مى شود، بايد راه گريزى بيابيد. اگر من نيز چنين حالاتى را موقع شنيدن موسيقى تجربه مى كردم واكنش نشان مى دادم؛ پس نمى توان اين تماشاگران را آدم هاى بدى تصور كرد."(گريفيث،١٩٩٤) “دليو" اين امر را مطرح مى كند كه تفاوت هاى فردى در دنياى مدرن باعث مى شود كه چيزى طبيعى در نظر هنرمند بعنوان چيزى غيرطبيعى و ناهنجار از ديد مردم تلقى شود. وى دور شدن "شومان" از حل دومينانت هفت را يك مثال براى فاصله گرفتن از انتظار مخاطب مى داند، و اينكه رمانتيك ها به يك نگاه سوبژكتيو و بيانگرى تجربه ى فردى معتقد بودند.(دليو،١٩٦٤) اين بيان و تجربه ى فردى، نگرش هنرمندان يك عصر را به آيندگان نشان مى دهد و بيان هنرى آن دوره را كه براى معناهاى شكل گرفته در ساختار ذهنى هنرمند صورت يا نمودى پديد مى آورد از طرف آوانگاردهاى قرن بيستم بصورت تقابلى شديد با زيبايى شناسى كه در گذشته اصلى اساسى در ارائه و ظاهر هنرى بود رخ داد و پى گرفته شد.

 

از آنجايى كه هر اثر هنرى از دو بخشِ ابدى و معاصر تشكيل شده است، "بودلر" معاصر بودن اثر هنرى را در تضاد با هنر سنتى و خالص، نوعى "نسبى گرايى" مى دانست و گرايش اثر به "معاصر بودنِ بيان هنرمندانه" را بعنوان ملاك "مدرنيته" تلقى مى كرد. (جونز و چِر،٢٠١٠) اين تضاد اما به نوبه ى خود، در نيمه ى اول قرن بيستم به شكلى شديدا خود-محور حركت كرد و تأثير از گذشته را به گونه اى بكار بست كه گويى فاصله اى شديد با آن دارد و هر چند كه در دل، از طرف اكثريت جنبش ها با گذشته در تماس بود اما بيشتر بشكل پس زدنِ ارزش هاى آن عمل مى كرد. اين نقد در ابعاد بسيار زيادى تأثيرگذار بود و باعث تغييرات گسترده اى شد كه نگرش افراد به مفهوم هنر و كارايى و تأثيرگذارى آن را جداى از زيبايى تغيير داد؛ و در نهايت "ما اين را آموختيم كه به اين دليل كه آوانگارد با لايه هاى سلطه ى فرهنگى، سياسى و نهادهاى اجتماعى همراه بود، [در نتيجه] هم نماينده ى هشيارى انتقادى و هم كورى ايدئولوژيك، هم [نماينده ى] عملكرد (praxis) آزاديخواهانه و هم مرجعيتى سركوبگر بود."(سل،٢٠١٠)

 

"آدورنو" معتقد بود كه هنر و ادبيات و بخصوص هنر مدرنيستى مى تواند در متن هاى تجربى تفكر برانگيز بصورت يك نوع نقد نفى كننده يا متضاد جامعه عمل كند. يعنى ناهماهنگى ها و شكستگى هاى هنر مدرنيستى نشان دهنده ى بى اختيارى فرد و عدم محوريت و از دست رفتن هارمونى او در جهان معاصر است.(چايلدز، ٢٠٠٠)

 

 

در موسيقى، آوانگاردها -از نقطه نظر امروزى- همچنان در اعتلاى سنت كلاسيك غرب، اما در عين نقد و شكستن قوانين حاكم بر آن حركت مى كنند. اين دور شدن از قوانين، به اين دليل دور شدن از جامعه و مخاطب بطور كل را بدنبال آورد كه در قرنهاى پيشين چه در هنرهاى تجسمى كه بازنمايى به سمت تقليد هر چه دقيق تر از عينيات مى رفت، و چه در ادبيات كه توصيفى هر چه عميق تر از واقعيت عينى ارائه مى كرد، و سپس در رمانتيسيسم كه گونه هاى هنرى به سمت درونيات و وصف آنها آمدند، هميشه زيبايى مدنظر بوده است و تمام تكنيك ها و گونه هاى بيان، در عميق و دقيق شدن خود در بازنمايى و فرانمايى (نمايش ذهنيات)، اين بايد را لحاظ مى كردند كه خلقِ زيبايى هدف خلق باشد. اين والا بودن هنر را نسبت به ديگر فعاليتها نيز تخمين مى زد. در عين حال، نوآورى در نحوه ى بيان در ميان آثار هنرى، تفكيك ادوار و آثار هر دوره را نسبت به هم بوجود مى آورد، بطور مثال "شومان" (١٨٥٦-١٨١٠) اين دغدغه را داشت كه چگونه مى شود كه اثرى با ارزش ساخت كه همانند "بتهوون" نباشد (رابرت گرينبرگ) كه اين سخن به وضوح دغدغه ى متفاوت بودن است. البته از ديد امروزى به آثار و نوآورى هاى ادوار پيشين، آوانگارد -به تعريف امروزى آن- گفته نمى شود. "پيتر بورگر" [نويسنده ى كتاب نظريه ى هنر آوانگارد] اين مطلب را يادآور مى شود كه با اين تعاريف، يك هنرمند رنسانس كه نوآور و پيشگام بوده نيز يك آوانگارد بحساب مى آيد، "و اين هيچ مشكلى ايجاد نمى كند تا زمانى كه مشخص شود كه در هر مورد [مدرن و رنسانس] معناى آوانگارد چيست"(بورگر،٢٠١٠). مسئله ى نوين بودن، بى سابقه بودن و ناشناختگى اثر، مرتبط با دستورالعملى نشدن هنر است. هنرِ دستورالعملى يعنى هنرى كه با پيروى از اصولى پيشينى و قابل پيشبينى خلق مى شود و در دسته بندى خاص خود جاى گرفته و حدود واضحى دارد. "كلمنت گرينبرگ" [نظريه پرداز هنرهاى تجسمى] هنر آوانگارد را در مقابل هنرى كه وى "كيچ" مى خواند قرار مى دهد: "كيچ مردمى شده يا بازارى شده ى هنر والاست، محصول انقلاب صنعتى براى مخاطبِ طبقه ى متوسط كه به حد كافى داراى سواد هست كه هنر را بخواهد اما به اندازه ى كافى فرهنگ ندارد كه كالايى اصيل را درك كند." كه نگاه وى به نوعى نقد فرهنگى-اجتماعى ست؛ و "كيچ، هنر واقعى را غارت مى كند، آنچه نياز دارد را وام مى گيرد، نوآورى را به قاعده و دستورالعمل تبديل مى كند، و تصاوير هنرگونه ى آشنايى را با رقيق كردن تجربه ها بطور مكانيكى بوجود مى آورد" كه مشخصا اعتراضى ست به تحليل رفتنِ خلاقيت و "[كيچ] وانموده ى حقيرشده و آكادميك شده ى يك فرهنگ اصيل است." (ويلِت،٢٠١١) شايد بحث درباره ى مسئله ى فرهنگ اصيل بسيار گسترده باشد، اما اگر فرهنگ اصيل را با عدالت خواهى مرتبط كنيم و آن را حركتى بسوى وضعيتى عادلانه بدانيم، مى توانيم از "ليوتار" سخنى نقل كنيم كه مى گويد "هنرمند و نويسنده بدون قائده كار ميكنند تا قوائدى براى آنچه خواهد شد بسازند"(ملپاس،٢٠٠٢) در نتيجه خواستِ خلق تجربيات تازه و به دور از كلان-روايت ها اين وضعيت را پديد مى آورد كه هنرمندان هميشه در حال كشف صداهاى به سكوت واداشته شده باشد تا آينده اى عادلانه -با فراهم كردن مجال سخن گفتن براى آنچه سركوب شده- بسازند؛ اما مطلب قابل توجهى را "ابورن و فلسكى" يادآور مى شوند كه "[هنر آوانگارد] با تمام تغييرات عظيمى كه در حيطه ى هنر بوجود آورد اما در تغيير دادن و يا انقلاب اجتماعى موفق نبود" و اين را ذكر مى كنند كه "آوانگارد نقش مهمى در تغيير دادن معيارها و تعاريف هنر بازى كرد، و باعث وقوع تمايزاتى شد كه ايده هاى آن در نهايت به پست مدرنيسم راه يافت" (ابورن و فلسكى،٢٠١١) "پيتر بورگر" نيز در همين راستا با تصريح اين مطلب كه "شكست يك پروژه ى تاريخى نبايد برابر با عدم تأثيرگذارى و اهميت آن تلقى شود" و يادآورى اين تأثير كه "تكنيك هايى كه آوانگاردها ارائه كردند امروزه مورد استفاده قرار مى گيرند" بر اين عقيده است كه شكست خوردن آوانگارد براى تغيير دادن واقعيت اجتماعى و پيروزى آنها در زيبايى شناسى (به اين معنا كه به نهاد هنرى راه يافت) دو روى يك سكه هستند؛ وى مى گويد "موفقيت آوانگارد در اين بود كه در ضديت خود با نهاد هنرى، توانست قوانين پيشين و نگرش تاريخى اين نهاد را تغيير دهد."(بورگر،٢٠١٠)

 

 

عموما -مانند تبيين كلمنت گرينبرگ- هنر را -فارغ از ارزشگذارى اين ايده- به فاخر و نازل تقسيم مى كنند. آنچه فاخر يا والا بحساب مى آيد را مرجع در هنر تبيين مى كند كه آكادمى هنر است. به همين دليل ماركسيست ها هنرِ تثبيت شده را ابزار سياسى اجتماعى در دست حكومت سرمايه دارى مى دانستند. اما هنر والا در تقابل با آنچه تثبيت شده و در خودِ امر آكادميك عموميت يافته است عمل مى كند، و آن را با بازتعريف امر هنرى زير سوال مى برد. پس از پست-مدرنيسم البته مفهوم آوانگارد و امكان وجود آن بعلت التقاط گرايى، در ابهام فرو رفت اما مى توان هنرمندى كه در پى يافتن راهى براى اعتلاى آنچه كه هست -چه از طريق تقابل و چه از طريق پيشبرد تكنيكى و تاريخى- را متعلق به دسته ى "هنرى ها" دانست. "پيرو اسكروفى" مثالى در اين رابطه مى آورد و هنرمند هنرى -در تقابل با هنرمند مردمى- را به يك پژوهشگر آزمايشگاه و مخترع تشبيه مى كند.(اسكروفى، ٢٠٠٤) "شوئنبرگ" در مورد كار خود مى نويسد "آن پژوهش هاى بطور خالص فرمال، آن تجربه كردن ها، كه زيبايى را به يك مشكل رياضى وار تقليل مى دادند."(كريسپين و گيلمور،٢٠١٧) به بيان ديگر، هنرى بودن از آنِ هنرمندى ست كه تمركز وى بر نمودها و جلوه هاى تجربه نشده و ناشناخته ى هنر است و وى براى يافتن ممكن هاى نامكشوف دست به آزمايش هايى متفاوت و گسترده با امكانات رسانه ى خود مى زند. "شوئنبرگ" اين مسئله را يك امر ضرورى تلقى مى كند وقتى مى گويد: "من مجبور بودم آنچه را كه ضرورى بود بيان كنم و ميدانستم كه وظيفه دارم كه ايده هاى خود را بخاطر پيشرفت [كلىِ تاريخ] موسيقى گسترش دهم، چه دوست داشته باشم چه نه؛ اما همچنين مجبور شدم بفهمم كه اكثريت عموم آن را دوست نداشتند"(مك كلِرى،١٩٨٩) البته اين مورد در همه ى ادوارِ هنر در حال تكرار شدن بوده است (كه "روزنبرگ" آن را "سنت نوخواهى" ناميده است) اما در قرن بيستم بود كه اين جريانِ كشف و نوخواهى باعث بيشترين فاصله نسبت به قرون پيشين ميان هنرمند و مخاطب شد. بايد توجه داشت كه هنرمندانى از ادوار قبل كه امروزه ستوده مى شوند نيز اغلب در طول زندگى خود مورد توجه نبودند، اما اين فاصله در قرن بيستم بيشتر شده و به نوعى تضاد نيز كشيده شد، بطور مثال "ميلتون ببيت" حتى خودِ خواست هنرمند براى استقبال عمومى را زير سوال برد؛ نبايد فراموش كرد كه اين تلاش ها در مسير جلوگيرى از ركودِ روابط درونى عناصر هنرى و باز كردن راهى براى باز انديشى به يك رسانه و محتوا و نحوه ى ارائه ى آن بعنوان تشكلى با اهميت بوده است. "جونز و چِر" از ذهنيات شاعر فرانسوى "ايزو" ياد مى كنند كه از يك جنبش جدايى صحبت مى كرد كه به يك جدايى معرفت شناختى منتهى مى شد. به اين معنا كه اين جدايى در امتداد گونه ى نوينى از شناخت ما از هنر بوقوع مى پيوندد. با شناخت تازه از هنر، دريچه متفاوتى به امكانات و توانايى هاى بالقوه ى هنر باز مى شود كه در دور شدن از سنتها و قالب هاى فرهنگى تعيين كننده ى هنجار اتفاق مى افتد (جونز و چِر،٢٠١٠) اين دور شدن از سنت -چنانچه گفته شد- ميراث دار و در امتداد تاريخ هنر غرب اما با رويكردى متفاوت بود كه از ابعاد مختلفى قابل بررسى ست؛ بطور مثال "ويلت" با نگاهى جامعه شناختى، از يكسو تأثير كاوش ها و پيشرفت هاى علمى كه باعث اهميت يافتن علم در ذهن انسان ابتداى قرن بيستم بود را مدنظر قرار مى دهد و به اين نتيجه مى رسد كه "رويكرد علمى به موضوع دانش با غياب معنويت همراه بود و اين ديدگاه كاملا مادى يك عصر جديد را بوجود آورد"(ويلت،٢٠١١) و از سوى ديگر تأثير نظريه هاى فلسفى زيبايى شناسى را بر آثار هنرمندان ذكر مى كند: "بوسيله ى ايده ى "هنر براى هنر" هنرمند دور شده از مخاطب، دليلى فلسفى براى جدا شدن داشت."(ويلت،٢٠١٠) در نتيجه اين عصر جديد، هنرى را پديد آورد كه -مانند توصيف شوئنبرگ از آثار خود- برآمده از محاسبات رياضى وار و انديشه هاى استعلايى و دور از ارزش هاى عامه -كه نوعى نقد فرهنگ را در خود داشت- بود. در راستاى مورد دوم، اين سؤال را نيز بايد يادآور شد كه چرا در جوامعى كه ارزش هاى مدرنيته -از حقوق اجتماعى بشر تا تكنولوژى- ابتدا در آنها رخ داد، همان جوامعى بودند كه رخدادهاى نوآورانه ى هنرى را در طول قرنها تجربه كرده بودند؟ … شايد از اين زاويه ى ديد بتوان نگاه ديگرى به ارزشهاى نهفته در نوانديشى و نوخواهى و در نتيجه به آوانگارد تاريخى انداخت.

 

 پاشا اتابكى

 


منابع:

Jean-Jacques Thomas & Melodia E. Jones Chair: Avant-garde

Peter Bürger: Avant-Garde and Neo-Avant-Garde: An Attempt to Answer Certain Critics of Theory of the Avant-Garde

Jeanne Willette: The Avant-Garde and Kitsch,” 1939 by Clement Greenberg

Jeanne Willette: The Definition of the Avant-Garde

Jeanne Willette: Cubism and Modernity

Mike Sell: Resisting the Question, “What Is an Avant-Garde?”

Ton de Leeuw: Music of the Twentieth Century, A Study of Its Elements and Structure

Darla Crispin and Bob Gilmore: Artistic Experimentation in Music: An Anthology

Susan McClary: Terminal Prestige: The Case of Avant-Garde Music Composition Author(s)

 

پيتر چايلدز: مدرنيسم؛ ترجمه ى رضا رضايى

سايمن ملپاس: ژان فرانسوا ليوتار؛ ترجمه ى قمرالدين بايردست


 

نوشته شده در كانال نوشتارهايى درباره ى موسيقى

https://t.me/homusic

 

آهنگسازان دروغین

همایون خشندیش: دنیای دیجیتال هر روز در حال گسترش است و نرم افزارها، اپلیکشین گوناگون در کامپیوترها و مبایل ها به راحتی در دسترس عموم قرار دارند و تکنولوژی دنیای دیجیتال نیز تقریبا در همه عرصه ها وارد شده است. این تکنولوژی به عنوان یک ابزار وارد رشته های مختلف هنری از جمله گرافیک، طراحی، معماری و موسیقی شده اند. اکثر استودیوهای ضبط موسیقی مجهز به سیستم های دیجیتال شده و کار را برای بسیاری راحت کرده اند.

انواع سینتی سایزر، دستگاه های ضبط، کارت های صوتی کامپیوتر و نرم افزارهای تحت فرمان این سخت افزارها به عنوان ابزاری کارآمد امروزه مورد استفاده قرار می گیرد.اما در کنار این پیشرفت علمی معضلات و مشکلاتی نیز به وجود آمده است.

در کشور ما امروزه شاهد کاربرانی از نرم افزارهای صوتی هستیم که برچسب آهنگساز را بر پیشانی خود چسبانده اند. این افراد معمولا از دانش موسیقی بهره چندانی ندارند و بیشتر به عنوان کاربر نرم افزار دارای مهارت هستند.کنار هم قرار دادن چند ریتم به همراه چند آکورد یا آرپژ که به صورت از پیش ضبط شده در اختیار کاربران قرار دارد توهم آهنگسازی را در ذهن آنها گنجانده است.

آموزش این نرم افزارها شاید حدودا سه ماه طول بکشد و اینگونه می شود که یک جوان می تواند برای جاه طلبی خود، فرصت را غنیمت بشمارد و با چند دکمه و چند صدای پیش فرض و یک خواننده فالش تبدیل به آهنگساز شود.اشتباه نکنید استفاده از نرم افزارهای کامپیوتری شما را آهنگساز موسیقی الکترونیک نخواهد کرد. اساسا علم موسیقی الکترونیک مسئله ای کاملا مجزاست و مانند تمام موسیقی ها نیازمند آموزش های طولانی مدت در هارمونی، ارکستراسیون، کنترپوان، سلفژ و... است.تازه در کنار همه اینها یک آهنگساز موسیقی الکترونیک باید دروس تخصصی از فیزیک صوت، چگونگی ساخت صداهای مختلف و مسائلی از این دست را آموزش ببیند. بنابراین آهنگسازان نرم افزاری ما بعضا برای فرار از واقعیت برچسب اشتباهی هم به خود می زنند.

در واقع تمام نرم افزارها و اپلیکیشن ها به عنوان ابزار شناخته می شوند و به خودی خود دانش افزوده ای برای ما هستند تا بتوانیم با علم قبلی از این ابزار استفاده کنیم نه اینکه از دانش و علم موسیقی را صرف نظر کرده و صرفا با استفاده از چند ابزار آهنگساز شویم.

بگذارید راحت تر بگویم هیچ راه میانبری برای رسیدن به شهرت های فاخر مانند آهنگساز شدن وجود ندارد. شاید با یک مثال راحتر بتوانم منظورم را بیان کنم. نرم افزارهای معماری بسیار زیاد هستند و مهندسین و معمارها از آنها استفاده می کنند. رسم یک خط یا آکسان بندی و فونداسیون را میتوان با این نرم افزارها تا حدود زیادی انجام داد. حتی می توان نماهای سه بعدی زیبایی به وجود آورد اما همه اینها در کنار علم مهندسی شما امکان پذیر خواهد بود و گرنه خانه ای خواهید ساخت که حتی یک روز هم آجرهایش روی هم قرار نمی گیرند.

در اینجا باید به صراحت گفت که ما به پدیده ای به عنوان آهنگسازان جعلی یا به عبارت دیگر آدم های جعلی در حوزه موسیقی طرف هستیم که اتفاقا توانسته اند موسیقی بی کیفیت را برای مخاطبی ناآگاه آماده کنند و به عنوان آهنگساز برای آنها خود را مطرح کنند.بعضا حتی دیده شده که توهم آهنگساز بودن در میان این افراد به واسطه محیط ناآشنا به موسیقی آنقدر عمیق است که دیگر نمی توان هیچ کاری انجام داد.

حتی صدای فالش خواننده را نیز با ترفند های نرم افزاری پنهان می کنند. شاید این افراد در بهترین حالت بتوانند برای مراسم های عروسی یا غیره دی جی باشند اما به عنوان آهنگساز دست سوم هم نمی توانند خود را مطرح کنند.بگذارید صراحت را بیشتر کنم ما با افرادی کلاه بردار طرف هستیم که از وضعیت موسیقی در ایران نهایت سوء استفاده را می کنند تا معروف شوند و از این طریق پول دربیاورند.نتیجه این می شود که وقتی با یک آهنگساز یا آدم جعلی در حوزه موسیقی صحبت می کنید امکان دارد دچار یاس و افسردگی شدید شوید.

برای عضویت در کانال نوشتارهایی درباره موسیقی اینجا کلیک کنید

آهنگسازان دروغین

همایون خشندیش: دنیای دیجیتال هر روز در حال گسترش است و نرم افزارها، اپلیکشین گوناگون در کامپیوترها و مبایل ها به راحتی در دسترس عموم قرار دارند و تکنولوژی دنیای دیجیتال نیز تقریبا در همه عرصه ها وارد شده است. این تکنولوژی به عنوان یک ابزار وارد رشته های مختلف هنری از جمله گرافیک، طراحی، معماری و موسیقی شده اند. اکثر استودیوهای ضبط موسیقی مجهز به سیستم های دیجیتال شده و کار را برای بسیاری راحت کرده اند.

انواع سینتی سایزر، دستگاه های ضبط، کارت های صوتی کامپیوتر و نرم افزارهای تحت فرمان این سخت افزارها به عنوان ابزاری کارآمد امروزه مورد استفاده قرار می گیرد.اما در کنار این پیشرفت علمی معضلات و مشکلاتی نیز به وجود آمده است.

در کشور ما امروزه شاهد کاربرانی از نرم افزارهای صوتی هستیم که برچسب آهنگساز را بر پیشانی خود چسبانده اند. این افراد معمولا از دانش موسیقی بهره چندانی ندارند و بیشتر به عنوان کاربر نرم افزار دارای مهارت هستند.کنار هم قرار دادن چند ریتم به همراه چند آکورد یا آرپژ که به صورت از پیش ضبط شده در اختیار کاربران قرار دارد توهم آهنگسازی را در ذهن آنها گنجانده است.

آموزش این نرم افزارها شاید حدودا سه ماه طول بکشد و اینگونه می شود که یک جوان می تواند برای جاه طلبی خود، فرصت را غنیمت بشمارد و با چند دکمه و چند صدای پیش فرض و یک خواننده فالش تبدیل به آهنگساز شود.اشتباه نکنید استفاده از نرم افزارهای کامپیوتری شما را آهنگساز موسیقی الکترونیک نخواهد کرد. اساسا علم موسیقی الکترونیک مسئله ای کاملا مجزاست و مانند تمام موسیقی ها نیازمند آموزش های طولانی مدت در هارمونی، ارکستراسیون، کنترپوان، سلفژ و... است.تازه در کنار همه اینها یک آهنگساز موسیقی الکترونیک باید دروس تخصصی از فیزیک صوت، چگونگی ساخت صداهای مختلف و مسائلی از این دست را آموزش ببیند. بنابراین آهنگسازان نرم افزاری ما بعضا برای فرار از واقعیت برچسب اشتباهی هم به خود می زنند.

در واقع تمام نرم افزارها و اپلیکیشن ها به عنوان ابزار شناخته می شوند و به خودی خود دانش افزوده ای برای ما هستند تا بتوانیم با علم قبلی از این ابزار استفاده کنیم نه اینکه از دانش و علم موسیقی را صرف نظر کرده و صرفا با استفاده از چند ابزار آهنگساز شویم.

بگذارید راحت تر بگویم هیچ راه میانبری برای رسیدن به شهرت های فاخر مانند آهنگساز شدن وجود ندارد. شاید با یک مثال راحتر بتوانم منظورم را بیان کنم. نرم افزارهای معماری بسیار زیاد هستند و مهندسین و معمارها از آنها استفاده می کنند. رسم یک خط یا آکسان بندی و فونداسیون را میتوان با این نرم افزارها تا حدود زیادی انجام داد. حتی می توان نماهای سه بعدی زیبایی به وجود آورد اما همه اینها در کنار علم مهندسی شما امکان پذیر خواهد بود و گرنه خانه ای خواهید ساخت که حتی یک روز هم آجرهایش روی هم قرار نمی گیرند.

در اینجا باید به صراحت گفت که ما به پدیده ای به عنوان آهنگسازان جعلی یا به عبارت دیگر آدم های جعلی در حوزه موسیقی طرف هستیم که اتفاقا توانسته اند موسیقی بی کیفیت را برای مخاطبی ناآگاه آماده کنند و به عنوان آهنگساز برای آنها خود را مطرح کنند.بعضا حتی دیده شده که توهم آهنگساز بودن در میان این افراد به واسطه محیط ناآشنا به موسیقی آنقدر عمیق است که دیگر نمی توان هیچ کاری انجام داد.

حتی صدای فالش خواننده را نیز با ترفند های نرم افزاری پنهان می کنند. شاید این افراد در بهترین حالت بتوانند برای مراسم های عروسی یا غیره دی جی باشند اما به عنوان آهنگساز دست سوم هم نمی توانند خود را مطرح کنند.بگذارید صراحت را بیشتر کنم ما با افرادی کلاه بردار طرف هستیم که از وضعیت موسیقی در ایران نهایت سوء استفاده را می کنند تا معروف شوند و از این طریق پول دربیاورند.نتیجه این می شود که وقتی با یک آهنگساز یا آدم جعلی در حوزه موسیقی صحبت می کنید امکان دارد دچار یاس و افسردگی شدید شوید.

برای عضویت در کانال نوشتارهایی درباره موسیقی اینجا کلیک کنید

نگاه كوتاهى به آوانگارد و مدرنيسم در هنر

درباره ى مفهوم مدرنيته كه در جامعه ى اروپا در مسير يافتن راههاى نوين براى زندگى و در تضاد با اصول اجتماعى قرون وسطى، از دوره ى رنسانس آغاز شد و در سده ى هجدهم به كمال خود رسيد و تا امروز نيز دستاوردهاى آن در جريان است، بايد اين مطلب را مدنظر قرار داد كه مركزيت انسان بعنوان موجودى خودمختار و مستقل و داراى حق انتقاد و مسئول باعث شد مفهوم هويت شخصى، معنايى ديگر بيابد. و در طول زمان حق شاد بودن و زندگى آزاد داشتن بعنوان حقوق طبيعى فرد پذيرفته شدند. اما تغييرات اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى، در كنار هم عصر مدرن و مدرنيته را در اروپا رقم زد اما بسيارى از قسمتهاى جهان از طريق تكنولوژى بود كه با مدرنيته آشنا شدند و نه زيربناى فلسفى و مؤلفه هاى تعامل اجتماعى آن. در مجموع بايد گفت كه اين موارد متنوع در كنار يكديگر فضاى سازنده ى عصر مدرن را پديد آوردند.

 

"آدورنو" مدرنيته را يك پديده ى كيفى مى داند و نه زمانى، به اين معنا كه در هر دوره اى، نوين سازى و تجدد امكان بيان مى يابد و رخ مى دهد و در نتيجه مسئله اى نسبى ست، اما در دسته بندىِ زمانىِ هنر، امروزه مدرنيسم به گرايشاتى كيفى و منحصربفرد گفته مى شود كه در نيمه ى اول قرن بيستم براى اولين بار ارائه شد؛ درنتيجه امروز هم مى توان آثارى را ارائه داد كه داراى شاخصه هاى كيفىِ غالبِ نيمه ى اول قرن بيستم باشند و در نتيجه مدرنيستى بحساب بيايند. اما در آن دوره، كه مدرنيسم در حال شكلگيرى و تحولات سبكى خود بود، اين موج بوسيله ى هنرمندانى به حركت در آمد و به پيش رفت كه آنها را هم مدرن و هم آوانگارد مى خوانيم. اما آوانگارد چيزى متمايز از مدرنيسم مى باشد، با اينحال، هنر آوانگارد نيمه ى اول قرن بيستم را امروزه هنر مدرن ميناميم، هنرى طغيانگر كه از هر نظر به مخالفت در مقابل قانون هاى پيشين و قانونمندى بطور گسترده مى پرداخت و آن را زير سوال مى برد. مسئله ى مورد نظر اين است كه هنر آوانگارد، بخودى خود تعين پذير و سبك شدنى نيست بلكه در هر دوره اى، نوآورى و فاصله از آنچه سنت شده و يا مرجعيت فراگير يافته است را نشانه مى رود و براى نقد و به زير كشيدن اين اقتدار و ارائه ى راهكارى نوين در مقابل آنچه همگانى شده و حالت معمول يافته است دست بكار مى شود. در نتيجه در اين نگرش، ديگر عادات معمول و دستورالعمل هاى متعارف براى ساختن اثر هنرى وجود ندارد. در آن دوره، هنرمندان آوانگارد، عملكردى بى سابقه در فرآيند خلق اثر هنرى بكار مى بستند. آوانگارد، بدليل نسبتى كه همواره با سوژه ى نهادينه شده ى خود دارد، و آن را به چالش مى كشد، قابل تقليل به يك دستورالعمل واحد نيست، اما هميشه در مسيرِ به زير سؤال بردن آنچه پذيرفته شده است عمل مى كند.

 

فرانسه زادگاه واژه ى آوانگارد است، و در زبان فرانسوى، اين واژه يك اصطلاح نظامى به معناى پيش قراول است، به اين معنا كه به گروه اولى كه در جنگ جلوتر از همه حركت مى كند گفته مى شود. فرانسوى ها بكار بردن استعاره هاى نظامى براى هنرمندان را از قرن شانزدهم آغاز كردند و به اولين نويسندگانى كه باعث تولد ادبيات ملى آنها شدند لقب فرمانده ى تيپ [سرتيپ] را دادند؛ پيروزمندان اوليه اى كه به نقطه اى مى رسند كه پيش از آن در دسترس و قابل دستيابى نبود و [اين دستيابى] به يك پيشروىِ پيروزمندانه و غلبه نياز داشت.(جونز و چِر،٢٠١٠) اولين بار كه واژه ى آوانگارد در كاربرد امروزى آن در هنر و در مورد هنرمند بكار گرفته شد توسط فيلسوف فرانسوى "كلود آنرى د سن سيمون" در سال ١٨٢٥ بوده است: "ما، هنرمندان، پيش قراولان (پيشگامان) انقلاب روشنفكرى خواهيم بود. قدرت هنر در واقع سريعترين و تأثيرگذارترين است. ما همه نوع سلاحى در اختيار داريم: وقتى مى خواهيم ذهنيات نوين را اظهار كنيم، آنها را در سنگ [مرمر] حك مى كنيم و يا آنها را بر روى بوم نقاشى ترسيم مى كنيم."(جونز و چِر،٢٠١٠) پيروان "سنت سيمون" اين اصطلاح را نه فقط در ارتباط با هنر، بلكه با مكاتب پزشكى و مهندسى نيز بكار بردند. اين اصطلاح در تمام تاريخ سياسى همانند [تاريخ] هنر حضور دارد.(سل،٢٠١٠)

 

اين ذهنيتِ ياد شده ى باقيمانده از نيمه ى اول قرن نوزدهم كه هنر، در انقلاب روشنفكرى جلودار است، در نيمه ى دوم قرن نوزدهم بطور كامل حاضر بوده است. اما در پايان قرن نوزدهم، كاربرد اصطلاح آوانگارد تغيير يافت و به گروه هاى خاصى از هنرمندان كه تفاوت هاى زيادى با يكديگر داشتند و در كاوش هاى زيبايى شناختى پيشگام بودند و در نتيجه عادات معمول و قوانين هنرى را زير پا مى گذاشتند و -با تمام تفاوت هاى فردى- به روشهاى بى سابقه ى خلق و ادراكات زيبايى شناختى دست مى يافتند اختصاص يافت. این مطلب از ديد "ليوتار" [فيلسوف پست مدرن فرانسوى] كه هنر را يك مقاوت در برابر شرطى سازى مى داند و در نتيجه مقاومتى ست در برابر كالا شدگى و تبليغ سياسى، بعنوان عاملى مؤثر براى ضديت با وضعيت ناعادلانه اى كه بسيارى از صداها در جامعه به سكوت واداشته مى شوند كاركرد دارد. از نظر وى "هنر آوانگارد چيزى را در خود نگه داشته كه قابل تقليل به درك يا كاوشى نظام مند نيست" (ملپاس،٢٠٠٢). اين ديدگاه، نهادينگى و مفهوم مرجعيت را پس مى زند. وى مى گويد "ارزش آثار هنرى در اين است كه توانايى ايجاد پرسش دارند و قادرند شيوه هاى انديشيدن و ژانرهاى گفتمانى اى را به چالش كشند كه سعى در ارائه ى نظام تبيين گر فراگير دارند" (ملپاس،٢٠٠٢). اين مخالفت با نظام تبيين گر در راستاى ايجاد تجربه اى نوين و امكان شنيدن صداى ابعادِ هميشه سركوب شده ى وجودى انسان در ارتباط با خود و جامعه است و زيستن با صحيحِ تعيين شده، بدون تجربه كردنِ ابعاد ديگرى كه قدرت و قاطعيت مرجع را زير سوال مى برند را به چالش مى كشد. اين نگرش را در انديشه ى نظريه پرداز ماركسيست، "پيتر بورگر" [نويسنده ى كتاب نظريه ى هنر آوانگارد*] مى توان ديد؛ براى وى آنچه در هنر آوانگارد راديكال است، زير سوال بردن تبعيت از يك نهاد قانونگذار و به پيش كشيدن اين است كه چرا يك هنرمند در همين حيطه ى تعيين شده بايد باقى بماند. اين مطلب بخودى خود بر پيش كشيدن اين پرسش دلالت دارد كه چرا يك جامعه در يك وضعيت تاريخى پيشينى بايد باقى بماند؛ به همين سبب آنچه در اين هنر جلوه مى كند ظاهرى ناشناخته، غير قابل پيشبينى، گاهى آزار دهنده و خود مختار دارد كه با مراجع تعيين هنر در تقابل است و به بحثِ هنر چيست دامن مى زند. (ويلِت،٢٠١٠) ذهنيت آوانگارد بدنبال آزادسازى خود از محدوديت هاى نهادينه شده بود و رؤياى آرمانشهرى را مى ديد كه خلاقيت فردى در آن حرف اصلى را مى زند. دراين نگرش مى توان ردپاى ذهنيت مرتبط با هويت شخصى و مستقل را كه از آغاز مدرنيته در انديشه ى غرب آغاز شده بود يافت.

 

البته نبايد سوء برداشت ميان تفكرات نظريه پردازان درباره ى هنر آوانگارد و هدف هنرمندان پيش بيايد. هنرمندان آوانگارد عموما -بغير از ماركسيست ها- با ذهنياتى چون تغيير وضعيت سياسى به خلق هنرى در تضاد با انتظار مخاطب نمى پرداختند، بلكه اين برداشت فلسفى/روانكاوانه از طرف متفكرين جوامع غربى بود كه باور داشتند با تغيير وجوه صور تجربه و در نتيجه، تغيير ادراك ذهنى مخاطب از جهان پيرامونى بوسيله ى ارتباط با هنر نامتعارف، و پس زدن برداشتهاى پيشين، ذهنيت تازه اى براى تغيير واقعيت در ذهن فرد شكل مى گيرد. اما در مورد هنرمندان ماركسيست مى توان از "برشت" ياد كرد كه در نگرش و برداشت خود از ماركسيسم [در تضاد با لوكاچ] در دفاع از مدرنيسم، مقصود هنر را انعكاس شرايط اجتماعى نمى داند بلكه تلاش براى تغيير دادن آن را كه فقط با تكنيك هاى زيبايى شناسى مدرنيستى [كه آوانگاردِ آن دوران بود] امكان پذير است، مى داند. رئاليسم در ديد "برشت" نابرابرى هاى اجتماعى موجود را تثبيت شده يا پذيرفته شده نشان مى دهد، اما بايد اين وضعيت را بعنوان امرى نفرت انگيز، وحشيانه و ناعادلانه ارائه كرد. "برشت" مى نويسد: زمان به پيش مى رود…مسائل تازه اى شعله ور مى شوند و تكنيك هاى تازه اى مى طلبند. واقعيت عوض مى شود؛ براى بازنمايى آن، وسايل بازنمايى نيز بايد عوض شوند. از هيچ، چيزى پديد نمى آيد؛ نو از كهنه مى جوشد اما همين است كه آن را نو مى كند."(چايلدز، ٢٠٠٠)

 

مدرنيسم با مقولاتى گسترده در رويگرداندن از سنت مواجه است. ميراث دارى كه به نحوه ى نامتعارفى به استفاده از اين ميراث مى پردازد. هنر مدرنيستى با اين پرداخت نامتعارف، هميشه مخاطب را با سؤال درباره ى مفهوم هنر و در ادامه ى آن، درباره ى نحوه ى لذت بردن انسان از اثر هنرى و تفاوت هاى فردى در مواجهه با آن روبرو مى كند. "هِيل" مدعى مى شود كه اگر يك ارزش مركزى براى مدرنيسم وجود داشته باشد، طبيعت ديالكتيكى آن است: "كمابيش مدرنيسم هر وضعيتى را كه اتخاذ كرده، يك نقد را در آنجا گسترش داده است"(هِيل،٢٠٠٤)

 

تمام بحث ها و مفاهيمِ آوانگارد در هنر، در راه پيشبرد رسانه ى هنرى و جدا شدن آن بعنوان واحدى مستقل كاركرد داشتند. نبايد از اين مسئله دور شد كه هنر آوانگارد در دور شدن خود از مراجع قانونگذار، از مخاطب نيز دور شد و به همين خاطر از قدرت سياسىِ مدنظر متفكرين ماركسيست -كه تقابل هنر آوانگارد با قانون فراگير مرجع را مستقيما تقابل با بورژوازى مى دانستند- نيز فاصله گرفت. ديدگاه ماركسيستىِ "بورگر" نقش اصلى آوانگارد را نقد طبقه ى متوسط مى داند كه در نتيجه ى زير سوال بردنِ استدلال و خردِ هر نظام قانونگذارِ تماميت خواه -مانند موزه ها، آكادمى ها- كه تعيين كننده و تبيين كننده ى هنر از غير هنر هستند حاصل مى شود. (ويلِت،٢٠١٠) آنچه اما اتفاق افتاد، اين بود كه موزه ها و آكادمى ها اين گونه ى طغيانگر بر ضد خود را پذيرفته و اين آثار را هنر اصيل مى نامند و آنچه از آن روى برگرداند، مخاطب عام و گاهى خاص بود. "ابورن و فلسكى" در پژوهش مشترك خود، مى نويسند: "براى "بورگر" [در نظريه ى هنر آوانگارد خود] تقديس پيش ساخته ها (ready-made) در موزه ها اين درس را براى ما به ارمغان مى آورد كه بجاى كيفيات ذاتى اثر، اين نهاد [موزه و آكادمى] است كه مشخص مى كند چه چيزى هنر است. اين درس، هم موفقيت آوانگارد -در غير طبيعى كردن نبوغ هنرى بعنوان منبع ارزشهاى زيبايى شناختى- و هم محدوديت غيرقابل اجتناب آن را بوجود مى آورد"(ابورن و فلسكى،٢٠١١). براى "بورگر" يكى از تقابل هاى هنر آوانگارد با تاريخ، در تضاد آن با انتظار مخاطب از آنچه بعنوان هنر پذيرفته شده است، قرار مى گيرد كه اين مطلب، همان نقد ارزشهاى اجتماعى ست. "ارزشهاى اجتماعى كه پول را بالاتر از عشق، مقام اجتماعى را بالاتر از همدردى، كار را بالاتر از بازى و ماده را بالاتر از ذهن قرار مى دهد."(ويلِت،٢٠١٠) از ديد "كلمنت گرينبرگ" [نظريه پرداز هنرهاى تجسمى] نيز، جدا ماندن هنر آوانگارد از جامعه برآمده از لزوم جدا ماندن، براى نقد آن جامعه است.(ويلِت،٢٠١١) مصداق اين سخن را در نگرش "شوئنبرگ" به جامعه و ارتباط آن با هنر آوانگارد مى بينيم: "به محض اينكه جنگ پايان يافت، موج ديگرى از راه رسيد كه براى من محبوبيت زيادى را از آن پس پديد آورد. آثار من همه جا اجرا مى شد و به شكلى تحسين مى شدند كه من به ارزش موسيقى خود شك كردم. اين ممكن است همانند يك لطيفه باشد، اما البته ميزانى از حقيقت در آن وجود دارد. اگر پيش از اين موسيقى من به دليل عجيب بودن ايده ها و نحوه اى كه آنها را بيان مى كردم، براى ادراك دشوار بود، چطور شد كه ناگهان هر كسى مى توانست ايده هاى مرا دنبال كرده و دوست داشته باشد؟ يا موسيقى [من] بى ارزش بود يا مخاطب" (مك كلِرى،١٩٨٩) لازم به ذكر است كه "شوئنبرگ" و بسيارى از هنرمندهاى ديگر، برعكس فوتوريست ها كه با شعار "ما ميخواهيم موزه ها، كتابخانه ها و آكادمى ها را از هر نوع اش ويران كنيم" با نگرش ضديت با سنت سر و كار نداشتند، و كار خود را در امتداد آنچه بوده اما به روشى نوين ادامه دادند. اين سخن از "شوئنبرگ" روشن كننده ى اين مطلب است: "مدعى افتخار آفرينش موسيقىِ به راستى نويى هستم كه مقدر است تا خود نيز مانند سنتى كه مبناى آن است به سنت بدل شود"(كيمى يِن،١٩٨٤) اما نبايد استمرار پيشرفتت هنر را در غرب از ياد برد تا جايى كه "هارولد روزنبرگ" گرايش به نوآورى را در هنر غرب "سنت نو خواهى" ناميد؛ و "كلمنت گرينبرگ" مدعى است كه "هنر مدرنيستى از گذشته بسط يافته است بدون شكاف يا گسست."(بورگر،٢٠١٠)

 

پاشا اتابكى

 

 

*اين كتاب در ايران بوسيله ى مجيد اخگر ترجمه شده است.


منابع:

 

Jean-Jacques Thomas & Melodia E. Jones Chair: Avant-garde

Jonathan P. Eburne and Rita Felski: “What Is an Avant-Garde?” New Literary History
Peter Bürger: Avant-Garde and Neo-Avant-Garde: An Attempt to Answer Certain Critics of Theory of the Avant-Garde

Susan McClary: Terminal Prestige: The Case of Avant-Garde Music Composition Author(s)

Jeanne Willette: The Avant-Garde and Kitsch,” 1939 by Clement Greenberg

Jeanne Willette: The Definition of the Avant-Garde

Mike Sell: Resisting the Question, “What Is an Avant-Garde?”

BJÖRN HEILE: Darmstadt as Other: British and American Responses to Musical Modernism

پيتر چايلدز: مدرنيسم؛ ترجمه ى رضا رضايى

راجر كيمى يِن: درك و دريافت موسيقى؛ ترجمه ى حسين ياسينى

سايمن ملپاس: ژان فرانسوا ليوتار؛ ترجمه ى قمرالدين بايردست


 

 

نوشته شده در كانال نوشتارهايى درباره ى موسيقى

https://t.me/homusic

توصیه های مهم ابل کارلوارو(Abel Carlevaro) در آموختن گیتار

نقطه اوج کار و دستیابی به هدف مورد نظر همیشه به معنی موفقیت در مراحل مختلف یادگیری نیست  بلکه دستیابی به هدف اغلب از رخ دادن تعداد متوالی از خطاهای جزئی بر می خیزد .

بهترین روش برای پیشرفت ، دریافتن این نکته است که خطا ها کجا نهفته اند؟ اشتباهات چگونه باید برطرف شود وهمچنین اشتباهات گوناگون در زمان های مختلف چگونه رخ می دهند؟

تغییر موضع از استفاده از روش های ثابت به روش های مبتکرانه و پشتکار می تواند کمک کند مواردی را که تا کنون متوجه آن نشده اید را بیابید . این روش همچنین می تواند راه حل های بیشتری را با توجه به مشکلات ایجاد شده به لحاظ منطقی ایجاد کند.

آموزش باید همیشه با جستجوی مداوم در روش های جدید همراه باشد. یک مدرسه مدرن گیتار برای رها کردن قوانین کهنه و به روز شدن با فرمول های جدید و نیل به هدف باید روش و قوانین منظم تعریف شده مربوط به خود را دارا باشد .البته قرار بر این نیست که این مسئله به یک دانش خاصی بدل شود  اما  باید به حل مشکلات ضروری بپردازد .

با توجه به هردو اینها یعنی گرفتن ساز و انگشت گذاری ( حرکات مکانیکی ) و نواختن موسیقی ( صدادهی ساز )،معنی تکنیک چیزی  فرا تر از نواختن انبوهی از نت های متوالی و سریع است.

هر روش یا متدی هم می‌تواند راه و روش مطمئنی را نشان دهد و هم می تواند موجب جلو گیری از پیشرفت و ممانعت از یاد گیری گردد. این مسئله اصولا به نوع به کار گیری و استفاده از متد بستگی دارد و اینکه چه کسی با چه هدفی از آن استفاده می کند.

چیزی که واقعا اهمیت دارد فهم و درک چکونگی استفاده از متد است . هنگام استفاده از متد های گوناگون باید به این نکته توجه کرد  که متدی که در دست دارید حرف اول و آخر را نمی زند  و نباید از متدها به صورت کورکورانه تقلید کرد.

روش ها طی گذر زمان نیاز به تغییر دارند  حتی هنگامی که روش های قدیمی به منظور یک اصل غیر قابل تغییر طراحی می شدند به مرور زمان بر اثر پیشرفت ها و گسترش علم و شناخت ساز مورد تغییر قرار گرفتند.منظور این نیست که هر دوره جدید دوره قبل را باید نابود کرده یا حذف کند بلکه این یک استمرار منطقی  جهت توسعه و پیشرفت پله به پله با شرایط روز است .

هنرجو باید خوب به خاطر داشته باشد که بهبود بخشیدن تکنیک بسیار مفصل و گسترده است ،او باید بتواند در تمام مدت تمرین حرکات خود را با تمرکز بسیار بالا کنترل و کوشش کند تا به درستی این حرکات انجام شوند.

اگر هنرجو با تمرکز مداوم تمرینات را با کنترل انجام دهد نتیجه شگفت انگیز خواهد بود . بدین ترتیب تسلط و سهولت در اجرا، طی مدت زمان کمتری حاصل می شود .

هنگامی که هنرجو درگیر تمرین قسمتی از یک قطعه است باید دامنه کار را به مشکلی که درهمان مقطع درگیر آن است محدود کند و هنگامی که موفق به رفع اشکال شد آنگاه به مشکل بعدی بپردازد .در این روش جنبه های مختلف تمرین از هر لحاظ برسی می گردد.

خوب نواختن گیتار هنگامی میسر می گردد که نه تنها به طور کلی بلکه جزء به جزء تکنیک به لحاظ مکانسیم حرکت برسی و کار شده باشد و مشکلات آن به لحاظ فیزیکی برطرف شده باشد بنابراین یک نوازنده هنگام نواختن قطعه در هر لحظه و زمان بر کاری که می کند مسلط است و به عبارت دیگر قطعه تحت فرمان وی قرار دارد .

تکنیک بیش از هر چیز یک فعالیتی ذهنی است که حرکات انگشتان را دیکته می کند اما متاسفانه به اشتباه  با سریع نواختن و چالاکی و اجرا با سرعت غیر قابل کنترل تفسیر و معنی می شود.گذشته  از این با اتکاء به نیروی ذهن، تکنیک باید به مفهوم بیشترین نتیجه گیری از کمترین فشار و صرف انرژی بیهوده، درک شود .

هنگامی که ما به تمرین برای یک امتحان مقدماتی نوازندگی می پردازیم ذهن ما به این سمت گرایش پیدا می کند که کدام نکات اهمیت دارند برای مثال کجا کرشندو داریم کجا دیمینواندو و غیرو ...

هنگامی که در کوتاه ترین فاصله زمانی  ما قادر باشیم به لحاظ ذهنی و فیزیکی،  منطقی تصمیم گیری کنیم که قطعه چگونه نواخته شود، هنگام آن رسیده که کمال دقت در مکانیسم انگشتان به کار برده شود که نهایتا بتواند باعث شود بیان مقصود ذهنی ما در نواخت قطعه میسر شود و اینکه چگونه ما آن را باز آفرینی می کنیم .

بی دقتی و باری به هرجهت بودن به لحاظ زمانی و دینامیک، اجرای قطعه رو لوس کرده و خراب خواهد کرد . نوازنده خواهان خودانگیختکی و موزیکالیته است در حالی که شنوندگان بی علاقه می شوند . هنرجو به هر طریق ممکن باید از بی دقتی و تزلزل اجنتاب کند .

 اجرای خوب به عوامل گوناگونی بستگی دارد :

1- انگشت گذاری درست

2- نواخت هوشیارانه دست راست مانند توجه به رنگ آمیزی و دینامیک .

3- تطابق سریع دست چپ در پوزیسیون های مختلف در حالت موازی با سیم های گیتار و حالت مورب برای سهولت در قرار گیری درست انگشتان.

 

4- فرمانبرداری دقیق نواخت مکانیکی مطابق آنچه که ذهن خواهان آن است .در هر مرحله زمانی در حال اجرا .

5- در حالت خنثی و بدون انقباض یا انبساط قرار گرفتن تناوبی انگشتانی که در گیر نواختن نیستند .

هنگامی که هنرجو موفق به حل مشکلات و غلبه به آنها به طور جداگانه و مجزا گردیده و شیوا ترین و بهترین  حالت نواختن را بیابد؛ آنگاه او امکان پشرفت و بهبودی رو درک خواهد نمود و همراه با کامیابی و پیشرفت اجرای موسیقی را شروع می کند .همچنین این روند  تسلط و کنترل در نوازندگی به او به عنوان یک نوازنده واقعی اعتماد به نفس بیشتری خواهد بخشید .

ابل  کارلوارو

منبع: Abel Carlevaro Serie Didactica para guitarra/ CUADERNO N.4/ Tecnica de la MANO IZQUIRDA

کانال نوشتارهایی درباره موسیقی